باور کن

 

باور کن ، صدامو باور کن 
 
صدایی که تلخ و خسته ست 
 
باور کن ، قلبمو باور کن 
 
قلبی که کوهه اما شکسته ست 
 
باور کن ، دستامو باور کن 
 
که ساقه ی نوازشه 
 
باور کن ، چشم منو باور کن 
 
که یک قصیده خواهشه

وسوسه ی عاشق شدن ، التهاب لحظه هامه حسرت فریاد کردن ، اسم کسی با صدامه 
 
اسم تو ، هر اسمی که هست 
 
مثل غزل ، چه عاشقانه ست پر وسوسه ، مثل سفر 
 
مثل غربت ، صادقانه ست 
 
باور کن ، اسممو باور کن
 
من فصل بارون برگم 
 
مطرود باغ و گل و شبنم 
 
درخت خشکی تو دست تگرگمباور کن ، همیشه باور کن 
 
که من به عشق صادقم 
 
باور کن ، حرف منو باور کن 
 
که من همیشه عاشقم

 

                                  ایرج جنتی عطایی


آبی خاکستری سياه

 

در شبان غم تنهايی خويش

عـابد چشم سخنگوی توام

من در اين تاريکی

من در اين تيره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوی توام

گيسوان تو پريشانتر از انديشه من

گيسوان تو شب بی پايان

جنگل عطرآلود

شکن گيسوی تو

موج دريای خيال

کاش با زورق انديشه شبی

از شط گيسوی مواج تو ، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر ميکردم

کاش بر اين شط مواج سياه

همه عمر سفر ميکردم

***

شب تهی از مهتاب

شب تهی از اختر

ابر خاکستری بی باران پوشانده

آسمان را يکسر

ابر خاکستری بی باران دلگير است

و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس

سخت دلگيرتر است

***

وای باران ! باران

شيشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

ميپرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران، باران

پر مرغان نگاهم را شست

***

خواب رويای فراموشی هاست

خواب را دريابم

که درآن دولت خاموشی هاست

با تو در خواب ، مرا

لذت ناب هماغوشی هاست

***

از گريبان تو صبح صادق

می گشايد پر و بال

تو گل سرخ منی

تو گل ياسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری؟

نه ، از آن پاکتری

تو بهاری؟

نه ، بهاران از توست

از تو می گيرد وام

هربهار اين همه زيبايي را

هوس باغ و بهارانم نيست

اي بهين باغ و بهارانم تو

***

سيل سيال نگاه سبزت

همه بنيان وجودم را ويرانه کنان ميکاود

من به چشمان خيال انگيزت معتادم

و در اين راه تباه

عاقبت هستی خود را دادم

***

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به شب جشن عروسی عروسکهای

کودک خواهر خويش

که در آن مجلس جشن

صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس

صحبت از سادگی و کودکی است

چهره ای نيست عبوس

***

گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تو اند

رفته ای اينک و هر سبزه و دشت

در تمام در و دشت

سوگواران تو اند

در دلم ارزوی آمدنت ميميرد

رفته ای اينک ، اما آيا

باز برمی گردی

چه تمنای محال

خنده ام می گيرد

***

آرزو می کردم

دشت سرشار ز سرسبزی روياها را

من گمان می کردم

دوستی همچون فصلی سرسبز

چار فصلش همه آراستگی ست

من چه میدانستم

هيبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم

سبزه ميپژمرد از بی آبی

سبزه يخ ميزند از سردی دی

من چه می دانستم

دل هرکس دل نيست

قلب ها بی خبر از عاطفه اند

***

و چه روياهايي

که تبه گشت و گذشت

و چه پيوند صميميت ها

که به آسانی يک رشته گسست

چه اميدي ، چه اميد؟

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گرديد

***
دل من می سوزد

که قناری ها را پر بستند

که پر پاک پرستوها را بشکستند

و کبوترها را

آه کبوترها را

و چه اميد عظيمی به عبث انجاميد

***

من در آيينه رخ خود ديدم

و به تو حق دادم

آه ، ميبينم ، ميبينم

تو به اندازه تنهايی من خوشبختی

من به اندازه زيبايی تو غمگينم

چه اميد عبثی

من چه دارم که تو را در خور؟

هيچ

من چه دارم که سزاوار تو؟

هيچ

تو همه هستی من ، هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری؟

همه چيز

تو چه کم داری؟

هيچ

***

گاه می انديشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گويد؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی ، روی تو را

کاشکی ميديدم

شانه بالا زدنت را بی قيد

و تکان دادن دستت که مهم نيست زياد

و تکان دادن سر را که عجيب ، عاقبت مرد، افسوس 

کاشکی ميديدم

من به خود ميگويم

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد؟

***

من به هنگام شکوفايی گلها در دشت

باز برخواهم گشت

تو به من می خندی

من صدا ميزنم، آی

باز کن پنجره را

پنجره را ميبندی

***

با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها

با تو اکنون چه فراموشی هاست

چه کسی ميخواهد

من و تو ما نشويم

من اگر ما نشوم خويشتنم

تو اگر ما نشوی خويشتنی

از کجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق

باز برپا نکنيم

از کجا که من و تو

مشت رسوايان را وا نکنيم

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزی

همه برميخيزند

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه کسی برخيزد؟

چه کسی با دشمن بستيزد؟

چه کسی

پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد

***

سخن از مهر من و جور تو نيست

سخن از

متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنايی با شور؟

و جدايی با درد؟

و نشستن در بهت فراموشی

يا غرق غرور؟

من چه ميگويم آه

با تو اکنون چه فراموشی ها

با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

من اگر بر خيزم

تو اگر برخيزی

همه برمی خيزند

 

 

                                    حميد مصدق  

 

 

 


یارب مباد کز پا جانان من بیفتد
درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد

من چون ز پا بیفتم درمان درد من اوست
درد آن بود که از پا درمان من بیفتد

یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیست
دردانه‌ام ز چشم گریان من بیفتد

ماهم به انتقام ظلمی که کرده با من
ترسم به درد عشق و هجران من بیفتد

از گوهر مرادم چشم امید بسته است
این اشک نیست کاندر دامان من بیفتد

من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان
گردون کجا به فکر سامان من بیفتد

خواهد شد از ندامت دیوانه شهریارا
گر آن پری به دستش دیوان من بیفتد

                                                            
                                                         
                                                    شهریار
 
  
 
 

 

ای برده اختیارم تو اختیار مایی

من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی

گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد

غم این قدر نداند کآخر تو یار مایی

من باغ و بوستانم سوزیده خزانم

باغ مرا بخندان کآخر بهار مایی

گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی

پس چیست زاری تو چون در کنار مایی

گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را

گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی

سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم

گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی

گفتم چو چرخ گردان والله که بی​قرارم

گفت ار چه بی​قراری نی بی​قرار مایی

شکر لبش بگفتم لب را گزید یعنی

آن راز را نهان کن چون رازدار مایی

ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه

آخر تو هم غریبی هم از دیار مایی

تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی

تو صید آن جهانی وز مرغزار مایی

از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته

تو نور کردگاری یا کردگار مایی

از آب و گل بزادی در آتشی فتادی

سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی

این جا دوی نگنجد این ما و تو چه باشد

این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی

خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی

مسپار جان به هر کس چون جان سپار مایی

 

                                                 مولانا

      

 

ميان ماندن و رفتن

 

ميان ماندن و رفتن حکايتی کرديم

که آشکارا در پرده‌ی کنايت رفت

مجال ما همه اين تنگ‌مايه بود و ، دريغ

که مايه خود همه در وجه اين حکايت رفت
 

          

                                  احمد شاملو

 

 

شرح پريشانی

 

دوستان شرحِ پریشانی من گوش کنيد

قصيه  بی سروسامانی من گوش کنيد

داستان غم تنهايی من گوش کنيد

گفت گوی من وحيرانی من گوش کنيد

شرحِ اين آتشِ جانسوز نگفتن تا کی

سوختم ، سوختم اين سوز نهفتن تا کی

 روزگاری من و دل ساکن کويی بوديم

ساکن کوی بت عربده جويی بوديم

عقل و دين باخته دیوانه رويی بوديم

بسته سلسله سلسله مويی بوديم

کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود

يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود

 نرگسِ غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت

سنبل پرشکنش هيچ گرفتار نداشت

اينهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

يوسفی بود ولی هيچ خريدار نداشت

اول آن کس که خريدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

 عشق من شد سبب خوبی و رعنای او

داد رسوايی من شهرت زيبايی او

بسکه دادم همه جا شرحِ دل آرایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشايی او

اين زمان عاشق سر گشته فراوان دارد

کی سرِ برگ من بی سر و سامان دارد

 چاره اين است و ندارم به ازاين رای دگر

که دهم جايه دگر دل به دل آرای يه دگر

چشم خود فرش کنم زيرِ کف پای دگر

بر کف پای دگر بوس زنم جا يه دگر

بعد از اين رای من اين است و همين خواهد بود

من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود

 پيش او يارِ نو و يارِ کهن هر دو يکيست

حرمت مدعی و حرمت من هر دو يکيست

قول زاغ و غزل مرغِ چمن هر دو يکيست

نغمه يه بلبل و غوغای  ذغن هر دو يکيست

اين ندانسته که قدر همه يکسان نبود

ذغن را مرتبه مرغِ خوش الحان نبود

 چون چنين است پی يار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار  دگر باشم به

عندليب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش خوان گلزار  دگر باشم به

نرگسی کو که شوم بلبل داستان سازش

سازم ازتازه جوانان چمن ممتازش

 آنکه بر جانم از او دم به دم آزاری هست

ميتوان يافت که بر دل زمنش باری هست

از من و بندگی من اگرش عاری هست

بفروشد که به هر گونه خريداری هست

به وفاداری من نيست در اين شهر کسی

بنده ای همچو مرا هست خريدار بسی

 مدتی در راه عشقِ تو دويديم ، بس است

راه صد باديه  درد بريديم ، بس است

قدم از راه طلب باز کشيديم ، بس است

اول و آخر مرحله ديديم ، بس است

بعد ازاين ما و سر کوی دل آرای دگر

باغزالی به غزل خوانی و غوغايه دگر

 تو مپندار که مهر از دل محزون  نرود

آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود

 وين محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است اين بروم چون نرود

چند کس از تو و ياران  تو آزرده  شود

دوزخ از .... اين طايفه افسرده شود

 ای يار چند به کام دگرانت بينم

سر خوش و مست ز جمع دگرانت بينم

مايه عيش مدام ديگرانت بينم

ساقی مجلس عام ديگرانت بينم

تو چه دانی که شدی يار ، چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارد ، هوسناکی چند

 يار اين طايفه خانه برانداز نشو

از تو حيف است ، به اين طايفه دمساز مشو

می شوی شهره ، به اين فرقه ، هم آواز مباش

غافل از لعب حريفان دغل باز مباش

به که مشغول به شغل نسازی خود را

اين نه کاريست که ببازی خود را

 در کمينِ تو بسی عيب شماران هستند

سينه پردرد ز تو ، کينه گزاران هستند

دائم بر سينه زتو ، سينه فکاران هستند

غرض اين است که در قصد تو ياران هستند

باش مردانه که ناگه غافيه ای نخوری

وقف خوش خود باش که پايی نخوری

 گرچه از خاطرِ وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پرگله از ناخوشی خوی تو رفت

حاشاالله که وفای تو فراموش کند

سخنِ مصلحت آميز کسان گوش کند

 

                                           وحشی بافقی   

 

 

جادوی عشق

 

 برو ای عشق ميازارم بيش از تو بيزارم و از كرده خويش

من كجا اين همه رسوایی ها دل ديوانه و شيدایی ها

من كجا اين همه اندوه كجا غم سنگين چنان كوه كجا

من پرستوی بهاران بودم عالمی روح و دل و جان بودم

تا تو ای عشق به دل جا كردی سينه را خانه غم ها كردی

سوختی بال و پرو جانم را آرزوهای فراوانم را

دل من خانه رسوايی نيست غم من نيز تماشايی نيست

كودک مكتب تو جانم سوخت آتشی بود كه ايمانم سوخت

عشق من گرم دل و جانش كرد شعر من رخنه به ايمانش كرد

چشمم آموخت به او مستی را پا نهادن به سر هستی را

بافت با تار اميدم پودش برد از يادو نبودو بودش

بوته خشک بيابانی بود غافل از عالم انسانی بود

اشک شب گشتم و آبش دادم سنبلش كردم و تابش دادم

آنچه در جان دلم بود صفا ريختم در دل و جانش به وفا

رشته مهر به پايش بستم تا بگيرد ز محبت دستم

تا بتی ساختم از روی نياز شد مرا مايه اميد دراز

رنگ اندوه به چشمانش بود در محبت گرواش جانش بود

روز او بی رخ من روز نبود به شبش شمع شب افروز نبود

قصه ميگفت زبيماری دل ز غم هجرو گرفتاری دل

زانكه شب تا به سحر بيداراست ز پريشانی دل بيمار است

باورم شد كه گرفتار دل است بس كه ميگفت كه بيمار دل است

عشق رويايی او خامم كرد شور ديوا نگی اش رامم كرد

پای تا سر همه اميد شدم شعله ور گشتم و خورشيد شدم

نرگس فتنه گرش دامم شد عشق او منبع الهامم شد

پر از او بودم و جادو بودم يا نمی دانم خود او بودم

نقش او بود همه اشعارم خنده هايم نگهم گفتارم

خوب چون ديد گرفتار دلم آفتی شد پی آزار دلم !

قصه عشق فراموشش شد كر زگفتار دلم گوشش شد

عهدو پيمان همه از ياد ببرد دفتر عشق مرا باد ببرد

رنگ اندوه زچشمانش رفت لطف و پاكی زدل و جانش رفت

شد سراپا همه تزوير و ريا مرد در سينه او مهر و وفا

دگر او مايه اميدم نيست آرزوی دل نوميدم نيست

آه ای عشق زتو بيزارم تا ابد از غم دل بيمارم

برو ای عشق ميازارم بيش از تو بيزارم و از كرده خویش

 

                                            « هما ميرافشار »  

     

 

شکوه ی دل

 

 از فریب ات ای دل رسوا  بسی رسو ا شدم

وز طپیدن ها چه حاصل عاقبت مینا شدم

در حریم عشق رازم را تو کردی بر ملا

آنقدر رنجم تو دادی تا که خود صهبا شدم

سنگ گشتم باز آتش سوخت بنیاد مرا

آه و حسرت گشتم و مجنون این صحرا شدم

کی دلی سوزد به حال مستمندی در جهان

از جفای دیگران کی مرهم دلها شدم

سالها بگذشت یاران لاف همدردی زدند

از دورنگی منزوی در کوه و در صحرا شدم

چشمه ی چشمم  ز اندوه گشت طوفانی چرا

سیل حسرت برده ام  و  ز  خویش بی پروا شدم

عاقبت گشتی کمان صابر ز بار روزگار

توشه ی راهم همین بس غافل از فردا شدم

              

                                 «  سروده ای از زنده یاد نور احمد صابری  »  

                                

 

تمنا

 


شب شده چشمم تو را دائم تمنا می کند

دل اسير درد تنهاييست حاشا می کند

نازنين ، آرام جان ! اين غصه ها از بهر چيست ؟

يا ز بهر چيست دل امروز و فردا می کند

پشت پلکت می نشينم پلک بر هم ميزنی

عاقبت عشق است ما را زود رسوا می کند

اين غم دوريت جانم را به لب آورده است

دل اسير درد تنهاييست حاشا می کند

                                 

                                           زینب امیری

 

 

وعده گاه

 

تو ای کسی که هيچگاه

نيامدی به وعده گاه

هنوز هم سه شنبه ها

به وقت مرگ آفتاب

کنار نرده های باغ

من انتظار می کشم

                                      

                                                 بابک پردل 

             

 

انتظار

 

خيال آمدنت ديشبم به سر می زد

نيامدی  كه ببينی  دلم چه پر می زد

به خواب رفتم  و نيلوفری  بر آب شكفت

خيال روی  تو نقشی  به چشم تر می زد

شراب لعل  تو می ديدم  و دلم می خواست

هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد

زهی اميد  كه كامی از آن دهان می جست

زهی خيال كه دستی در آن كمر می زد

دريچه ای  به تماشای  باغ وا می شد

دلم چو مرغ گرفتار  بال و پر می زد

تمام شب به خيال تو رفت و  می ديدم

كه پشت پرده ی اشكم سپيده سر می زد

 

                           هوشنگ ابتهاج 

 

 

 

ز دو دیده خون فشانم ، ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی

همه شب نهاده‌ام سر ، چو سگان ، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانه‌ی گدایی
 
مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی

سر برگ گل ندارم ، به چه رو روم به گلشن؟
که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی

به کدام مذهب این این به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را ، که تو عاشقم چرایی؟

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟

به قمار خانه رفتم ، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

در دیر می‌زدم من ، که یکی ز در ، در آمد
که : درآ، درآ، عراقی ، که تو خاص از آن مایی

                                                

                                                عراقی

 

بهانه

 

ای عشق همه بهانه از توست

 من خامشم اين ترانه از توست

آن بانگ بلند  صبحگاهی

 وين زمزمه ی شبانه از توست

 من اندوه خويش را ندانم

 اين گريه ی بی بهانه  از توست

 ای آتش جان پاكبازان

 در خرمن من زبانه از توست

افسون شده ی تو  را زبان نيست

 ور هست همه فسانه از توست

 كشتی مرا چه بيم دريا ؟

 توفان  ز تو و كرانه از توست

 گر باده دهی و گرنه ، غم نيست

 مست  از تو ، شرابخانه از توست

 می را چه اثر به پيش چشمت ؟

 كاين مستی شادمانه از توست

پيش تو چه توسنی كند عقل ؟

رام است  كه تازيانه از توست

 من می گذرم  خموش و گمنام

 آوازه ی جاودانه از توست

 چون سايه  مرا ز خاک برگير

كاينجا سر و آستانه از توست

 

                                     هوشنگ ابتهاج

 

 

وقت غزل گريه

 

وقت  اگر  داری  کلامی  با تو  درد دل کنم

شايد  از  اين  گفتگو  آرامشی حاصل  کنم

 وقت  اگر داری  بگويد  اين  صدای  بی صدا   

ضجه ای سرخورده  و  بغضی  گره گير  گلو

لحظه ای بنشين  بگويم  قصه ام  را مو  به  مو

قصه   تکراری  شبهای  سرد انتظار

قصه تلخ  نگاهی  مانده  بر  در  بی  قرار

قصه  اين دل  که  امشب  باز  کافر  می شود

از کتاب  عمر  بی حاصل  که  آخر  می شود

ميل رفتن  دارد اين دل ، حيف ، پايش  بسته است

دست مشتاق  نوازش را ببين ،  بشکسته است

باز هم زانوی  غم کرده  بغل ، ای  وای دل

دل شده  رسوای کوی يار  و من  رسوای  دل

تن به دريا می زند ، پروای طوفانش  چه  شد؟

سر سپرده  می رود ، ترس از  رقيبانش چه  شد؟

می کشاند  خسته تن  را  در  بيابان  سکوت

عاقبت سر می نهد  امشب  به  دامان  سکوت

شيونش  را  گم  کند  در  کوچه  دل واپسی

سايه  شب  هم  ندا  سر  می دهد  از  بی کسی

وقت  اگر  داری  بگويم  با  تو  من ، از فصل  غم

می شناسی ؟  من همانم ، از تبار  و  نسل  غم

ياری ام  ده ،  گوش  کن ، يک دم بيا بنشين که  من

ناله ها سر می دهم از دست  اين  زخم  کهن

ناله از تنهايی  و  بی  هم زبانی  در  قفس

بغض  ويرانگر  پس  از  خوش  باوری  های  عبث

خون  دل  خوردن  مرامم گشت ،  باری  بگذريم

از من  و دل  بگذريم  ای  دوست ،  آری  بگذريم

کاروان  عمرم  امشب  برگ  و بارش  نيست ، نيست

ظلمت  آمد ، کور سويی  همجوارش  نيست ، نيست

کاروان  ، ره در  کوير  کور  حسرت  می برد

دل ،  تنش  را  تا  ديار   دور  حسرت  می برد

همره  اين  قافله  افتان  و  خيزان  می روم

تشنه ام  در  آرزوی  شعر  باران  می روم

                         

                                       م.ت. صدای سکوت

 

                                                                                                                                                    

قصه درد

 

رفتم و زحمت بيگانگی از كوی تو بردم

 آشنای تو دلم بود و به دست تو سپردم

 اشک  دامان مرا گيرد و در پای من افتد

 كه دل خون شده  را هم ز چه همراه نبردم

 شرمم  از آينه ی روی تو می آيد  اگر نه

 آتش آه به دل هست  نگويی كه فسردم

تو چو پروانه ام  آتش بزن ای شمع و بسوزان

 من بی دل نتوانم كه به گرد تو نگردم

 می برندت  دگران دست به دست ای گل رعنا

 حيف من  بلبل خوش خوان كه همه خار تو خوردم

 تو غزالم نشدی رام كه شعر خوشت آرم

 غزلم  قصه ی در دست كه پرورده ی دردم

 خون من ريخت  به افسونگری و قاتل جان شد

سايه آن را كه طبيب  دل بيمار شمردم

 

                                                   هوشنگ ابتهاج  

 

 

اشک واپسین

 

به كويت  با دل شاد آمدم  با چشم تر رفتم

 به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم

  تو كوته دستی ام می خواستی ورنه من  مسكين

 به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم

نيامد دامن وصلت  به دستم  هر چه كوشيدم

ز كويت  عاقبت با دامنی خون جگر رفتم

حريفان  هر يک آوردند  از سودای خود سودی

 زيان آورده  من بودم كه دنبال هنر رفتم

 ندانستم كه تو كی آمدی ای دوست كی رفتی

 به من تا مژده آوردند من  از خود به در رفتم

 مرا  آزردی  و گفتم  كه خواهم رفت از كويت

بلی رفتم ولی هر جا كه رفتم  دربدر رفتم

به پايت  ريختم اشكی و رفتم در گذر از من

 ازين ره بر نمی گردم  كه چون شمع سحر رفتم

 تو رشک آفتابی  كی به دست سايه می آيی

دريغا  آخر از كوی تو با غم همسفر رفتم

 

                              هوشنگ ابتهاج

 

 

 


صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست
بوستان در عنبر سارا گرفت از بوی دوست

دوست گر با ما بسازد دولتی باشد عظیم
ور نسازد می‌بباید ساختن با خوی دوست

گر قبولم می‌کند مملوک خود می‌پرورد
ور براند پنجه نتوان کرد با بازوی دوست

هر که را خاطر به روی دوست رغبت می‌کند
بس پریشانی بباید بردنش چون موی دوست

دیگران را عید اگر فرداست ما را این دمست
روزه داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست

هر کسی بی خویشتن جولان عشقی می‌کند
تا به چوگان که در خواهد فتادن گوی دوست

دشمنم را بد نمی‌خواهم که آن بدبخت را
این عقوبت بس که بیند دوست همزانوی دوست

هر کسی را دل به صحرایی و باغی می‌رود
هر کس از سویی به دررفتند و عاشق سوی دوست

کاش باری باغ و بستان را که تحسین می‌کنند
بلبلی بودی چو سعدی یا گلی چون روی دوست

                                                                

                                        سعدی

 

 

کجایی؟ ای ز جان خوشتر

 

کجایی؟ ای ز جان خوشتر، شبت خوش باد ، من رفتم
بیا در من خوشی بنگر،شبت خوش باد من رفتم

نگارا، بر سر کویت دلم را هیچ اگر بینی
ز من دلخسته یاد آور، شبت خوش باد من رفتم

ز من چون مهر بگسستی ، خوشی در خانه بنشستی
مرا بگذاشتی بر در، شبت خوش باد من رفتم

تو با عیش و طرب خوش باش ، من با ناله و زاری
مرا کان نیست این بهتر، شبت خوش باد من رفتم

مرا چون روزگار بد ز وصل تو جدا افکند
بماندم عاجز و مضطر، شبت خوش باد من رفتم

بماندم واله و حیران میان خاک و خون غلتان
دو لب خشک و دو دیده تر، شبت خوش باد من رفتم

منم امروز بیچاره ، ز خان و مانم آواره
نه دل در دست و نه دلبر، شبت خوش باد من رفتم

مرا گویی که: ای عاشق ، نه ای وصل مرا لایق
تو را چون نیستم در خور، شبت خوش باد من رفتم

همی گفتم که: ناگاهی ، بمیرم در غم عشقت
نکردی گفت من باور، شبت خوش باد من رفتم

عراقی می‌سپارد جان و می‌گوید ز درد دل:
کجایی؟ ای ز جان خوشتر، شبت خوش باد من رفتم

 

                             

                               عراقی

 

 

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

 

از زمزمه دلتنگيم ، از همهمه بيزاريم
نه طاقت خاموشی ، نه ميل سخن داريم

آوار پريشانی‌ست ، رو سوی چه بگريزيم؟
هنگامه حيرانی‌ست ، خود را به که بسپاريم؟

تشويش هزار «آيا» ، وسواس هزار «اما»
کوريم و نمی‌بينيم ، ورنه همه بيماريم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست
امروز که صف در صف خشکيده و بی‌باريم

دردا که هدر داديم آن ذات گرامی را
تيغيم و نمی‌بريم، ابريم و نمی‌باريم

ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب
گفتند که بيداريد؟ گفتيم که بيداريم

من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته
اميد رهايی نيست وقتی همه ديواريم
 
 
                      حسین منزوی
 
 
 
 

زبانم بسته است

 

عشق تو به تار و پود جانم بسته است

بي روي تو درهاي جهانم بسته است

از دست تو خواهم كه برآرم فرياد

در پيش نگاه تو زبانم بسته است

 

                                 فریدون مشیری