ای برده اختیارم تو اختیار مایی
من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی
گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد
غم این قدر نداند کآخر تو یار مایی
من باغ و بوستانم سوزیده خزانم
باغ مرا بخندان کآخر بهار مایی
گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی
پس چیست زاری تو چون در کنار مایی
گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را
گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی
سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم
گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی
گفتم چو چرخ گردان والله که بیقرارم
گفت ار چه بیقراری نی بیقرار مایی
شکر لبش بگفتم لب را گزید یعنی
آن راز را نهان کن چون رازدار مایی
ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه
آخر تو هم غریبی هم از دیار مایی
تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی
تو صید آن جهانی وز مرغزار مایی
از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته
تو نور کردگاری یا کردگار مایی
از آب و گل بزادی در آتشی فتادی
سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی
این جا دوی نگنجد این ما و تو چه باشد
این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی
خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی
مسپار جان به هر کس چون جان سپار مایی
مولانا
ميان ماندن و رفتن
ميان ماندن و رفتن حکايتی کرديم
که آشکارا در پردهی کنايت رفت
مجال ما همه اين تنگمايه بود و ، دريغ
که مايه خود همه در وجه اين حکايت رفت
احمد شاملو
شرح پريشانی
دوستان شرحِ پریشانی من گوش کنيد
قصيه بی سروسامانی من گوش کنيد
داستان غم تنهايی من گوش کنيد
گفت گوی من وحيرانی من گوش کنيد
شرحِ اين آتشِ جانسوز نگفتن تا کی
سوختم ، سوختم اين سوز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کويی بوديم
ساکن کوی بت عربده جويی بوديم
عقل و دين باخته دیوانه رويی بوديم
بسته سلسله سلسله مويی بوديم
کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود
نرگسِ غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پرشکنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
يوسفی بود ولی هيچ خريدار نداشت
اول آن کس که خريدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنای او
داد رسوايی من شهرت زيبايی او
بسکه دادم همه جا شرحِ دل آرایی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشايی او
اين زمان عاشق سر گشته فراوان دارد
کی سرِ برگ من بی سر و سامان دارد
چاره اين است و ندارم به ازاين رای دگر
که دهم جايه دگر دل به دل آرای يه دگر
چشم خود فرش کنم زيرِ کف پای دگر
بر کف پای دگر بوس زنم جا يه دگر
بعد از اين رای من اين است و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود
پيش او يارِ نو و يارِ کهن هر دو يکيست
حرمت مدعی و حرمت من هر دو يکيست
قول زاغ و غزل مرغِ چمن هر دو يکيست
نغمه يه بلبل و غوغای ذغن هر دو يکيست
اين ندانسته که قدر همه يکسان نبود
ذغن را مرتبه مرغِ خوش الحان نبود
چون چنين است پی يار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش خوان گلزار دگر باشم به
نرگسی کو که شوم بلبل داستان سازش
سازم ازتازه جوانان چمن ممتازش
آنکه بر جانم از او دم به دم آزاری هست
ميتوان يافت که بر دل زمنش باری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گونه خريداری هست
به وفاداری من نيست در اين شهر کسی
بنده ای همچو مرا هست خريدار بسی
مدتی در راه عشقِ تو دويديم ، بس است
راه صد باديه درد بريديم ، بس است
قدم از راه طلب باز کشيديم ، بس است
اول و آخر مرحله ديديم ، بس است
بعد ازاين ما و سر کوی دل آرای دگر
باغزالی به غزل خوانی و غوغايه دگر
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است اين بروم چون نرود
چند کس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از .... اين طايفه افسرده شود
ای يار چند به کام دگرانت بينم
سر خوش و مست ز جمع دگرانت بينم
مايه عيش مدام ديگرانت بينم
ساقی مجلس عام ديگرانت بينم
تو چه دانی که شدی يار ، چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارد ، هوسناکی چند
يار اين طايفه خانه برانداز نشو
از تو حيف است ، به اين طايفه دمساز مشو
می شوی شهره ، به اين فرقه ، هم آواز مباش
غافل از لعب حريفان دغل باز مباش
به که مشغول به شغل نسازی خود را
اين نه کاريست که ببازی خود را
در کمينِ تو بسی عيب شماران هستند
سينه پردرد ز تو ، کينه گزاران هستند
دائم بر سينه زتو ، سينه فکاران هستند
غرض اين است که در قصد تو ياران هستند
باش مردانه که ناگه غافيه ای نخوری
وقف خوش خود باش که پايی نخوری
گرچه از خاطرِ وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پرگله از ناخوشی خوی تو رفت
حاشاالله که وفای تو فراموش کند
سخنِ مصلحت آميز کسان گوش کند
وحشی بافقی
جادوی عشق
برو ای عشق ميازارم بيش از تو بيزارم و از كرده خويش
من كجا اين همه رسوایی ها دل ديوانه و شيدایی ها
من كجا اين همه اندوه كجا غم سنگين چنان كوه كجا
من پرستوی بهاران بودم عالمی روح و دل و جان بودم
تا تو ای عشق به دل جا كردی سينه را خانه غم ها كردی
سوختی بال و پرو جانم را آرزوهای فراوانم را
دل من خانه رسوايی نيست غم من نيز تماشايی نيست
كودک مكتب تو جانم سوخت آتشی بود كه ايمانم سوخت
عشق من گرم دل و جانش كرد شعر من رخنه به ايمانش كرد
چشمم آموخت به او مستی را پا نهادن به سر هستی را
بافت با تار اميدم پودش برد از يادو نبودو بودش
بوته خشک بيابانی بود غافل از عالم انسانی بود
اشک شب گشتم و آبش دادم سنبلش كردم و تابش دادم
آنچه در جان دلم بود صفا ريختم در دل و جانش به وفا
رشته مهر به پايش بستم تا بگيرد ز محبت دستم
تا بتی ساختم از روی نياز شد مرا مايه اميد دراز
رنگ اندوه به چشمانش بود در محبت گرواش جانش بود
روز او بی رخ من روز نبود به شبش شمع شب افروز نبود
قصه ميگفت زبيماری دل ز غم هجرو گرفتاری دل
زانكه شب تا به سحر بيداراست ز پريشانی دل بيمار است
باورم شد كه گرفتار دل است بس كه ميگفت كه بيمار دل است
عشق رويايی او خامم كرد شور ديوا نگی اش رامم كرد
پای تا سر همه اميد شدم شعله ور گشتم و خورشيد شدم
نرگس فتنه گرش دامم شد عشق او منبع الهامم شد
پر از او بودم و جادو بودم يا نمی دانم خود او بودم
نقش او بود همه اشعارم خنده هايم نگهم گفتارم
خوب چون ديد گرفتار دلم آفتی شد پی آزار دلم !
قصه عشق فراموشش شد كر زگفتار دلم گوشش شد
عهدو پيمان همه از ياد ببرد دفتر عشق مرا باد ببرد
رنگ اندوه زچشمانش رفت لطف و پاكی زدل و جانش رفت
شد سراپا همه تزوير و ريا مرد در سينه او مهر و وفا
دگر او مايه اميدم نيست آرزوی دل نوميدم نيست
آه ای عشق زتو بيزارم تا ابد از غم دل بيمارم
برو ای عشق ميازارم بيش از تو بيزارم و از كرده خویش
« هما ميرافشار »
شکوه ی دل
از فریب ات ای دل رسوا بسی رسو ا شدم
وز طپیدن ها چه حاصل عاقبت مینا شدم
در حریم عشق رازم را تو کردی بر ملا
آنقدر رنجم تو دادی تا که خود صهبا شدم
سنگ گشتم باز آتش سوخت بنیاد مرا
آه و حسرت گشتم و مجنون این صحرا شدم
کی دلی سوزد به حال مستمندی در جهان
از جفای دیگران کی مرهم دلها شدم
سالها بگذشت یاران لاف همدردی زدند
از دورنگی منزوی در کوه و در صحرا شدم
چشمه ی چشمم ز اندوه گشت طوفانی چرا
سیل حسرت برده ام و ز خویش بی پروا شدم
عاقبت گشتی کمان صابر ز بار روزگار
توشه ی راهم همین بس غافل از فردا شدم
« سروده ای از زنده یاد نور احمد صابری »
تمنا
شب شده چشمم تو را دائم تمنا می کند
دل اسير درد تنهاييست حاشا می کند
نازنين ، آرام جان ! اين غصه ها از بهر چيست ؟
يا ز بهر چيست دل امروز و فردا می کند
پشت پلکت می نشينم پلک بر هم ميزنی
عاقبت عشق است ما را زود رسوا می کند
اين غم دوريت جانم را به لب آورده است
دل اسير درد تنهاييست حاشا می کند
زینب امیری
وعده گاه
تو ای کسی که هيچگاه
نيامدی به وعده گاه
هنوز هم سه شنبه ها
به وقت مرگ آفتاب
کنار نرده های باغ
من انتظار می کشم
بابک پردل
انتظار
خيال آمدنت ديشبم به سر می زد
نيامدی كه ببينی دلم چه پر می زد
به خواب رفتم و نيلوفری بر آب شكفت
خيال روی تو نقشی به چشم تر می زد
شراب لعل تو می ديدم و دلم می خواست
هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد
زهی اميد كه كامی از آن دهان می جست
زهی خيال كه دستی در آن كمر می زد
دريچه ای به تماشای باغ وا می شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد
تمام شب به خيال تو رفت و می ديدم
كه پشت پرده ی اشكم سپيده سر می زد
هوشنگ ابتهاج
ز دو دیده خون فشانم ، ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی
همه شب نهادهام سر ، چو سگان ، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانهی گدایی
مژهها و چشم یارم به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
سر برگ گل ندارم ، به چه رو روم به گلشن؟
که شنیدهام ز گلها همه بوی بیوفایی
به کدام مذهب این این به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را ، که تو عاشقم چرایی؟
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟
به قمار خانه رفتم ، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی
در دیر میزدم من ، که یکی ز در ، در آمد
که : درآ، درآ، عراقی ، که تو خاص از آن مایی
عراقی