چه ساده روبروی من نشسته آه می كشی

و روی عشق سبزمان خط سياه می كشـی

تمام لحظـه های مـن در التهـاب مـاندنت

ولی تو راه رفـته را به كوره راه می كشی

غـرور را نديده ای درون چشـمهای مــن

مرا چه تلخ و غمزده به قعر چاه می كشـی

سحر سكوت می كند تو رهسپار غربتـی

نگـاه خيره مـرا به سـوی مـاه می كشـی

مرور را نشانده ای به جای لمس لحظـه ها

تو صـولت غروب را به اشـتباه می كشـی

چـــه انتظـار مبهـمی برای پركشـيدنم

تكيـده روبروی من نشسته آه می كشـی

                                    

                                      شقایق افشار


 

عجب خیال خوشی


مگر خدا ز رقیبان تو را جدا بکند
عجب خیال خوشی کرده‌ام
، خدا بکند

سزای مردم بیگانه را دهم روزی
که روزگار تو را با من آشنا بکند

خبر نمی‌شوی از سوز ما مگر وقتی
که آه سوختگان در دل تو جا بکند

بر آن سرم که جفای تو را به جان بخرم
در این معامله گر عمر من وفا بکند

قبول حضرت صاحب دلان نخواهد شد
اگر به درد تو دل خواهش دوا بکند

پسند خواجه ما هیچ بنده‌ای نشود
که قصد بندگی از بهر مدعا بکند

طریق عاشقی و رسم دلبری این است
که ما وفا بنماییم و او جفا بکند

کمال بندگی و عین خواجگی این است
که ما خطا بنماییم و او عطا بکند

ندانم این دل صدپاره را چه چاره کنم
خدا نکرده اگر تیر او خطا بکند

به یاد زلف و بناگوش او دلم تا چند
شب دراز بنالد
، سحر دعا بکند

فروغی از پی آن نازنین غزال برو
که در قلمرو عشقت غزل سرا بکند


          فروغی بسطامی


چه میشد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...!

 


تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 
 

                    حمید مصدق



من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
 
 
 
 
                      جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق
 
 


 

می بویم گیسوانت را

تا فرشته ها حسودی کنند به عطر تو

شانه می زنم موهایت را

تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا

شعر می گویم برای تو

تا کلمات کیف کنند

مست شوند

بمیرند...!

      مصطفی مستور


شعر دیوانگی

 

رنجش دهم ، زجرش دهم، زارش كنم، خوارش كنم

از بوسه های آتشین ، از خنده های دلنشین

صد شعله در جانش كنم ، رامش كنم، رامش كنم

در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری

از ننگ آزارش دهم ، از غصه بیمارش كنم

بندی به پایش افكنم ، گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر ، كالای بازارش كنم

گوید بیفزا مهر خود ، گویم بكاهم مهر خود

گوید كه كمتر كن جفا ، گویم كه بسیارش كنم

هر شامگه در خانه ای ، چابكتر از پروانه ای

رقصم بر بیگانه ای ، از خویش بیزارش كنم

چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از سودای من

منزل كنم در كوی او  ، باشد كه دیدارش كنم

گیسوی خود افشان كنم ، جادوی خود پژمان كنم

با گونه گون سوگندها ، بار دگر یارش كنم

چون یار شد بار دگر ، كوشم به آزار دگر

تا این دل دیوانه را ، راضی ز آزارش كنم

 

 

                 سیمین بهبهانی

 

 

 

« پاسخ به شعر دیوانگی »

 

یارت شوم یارت شوم ، هر چند آزارم كنی

نازت كشم نازت كشم ، گر در جهان خوارم كنی

بر من پسندی گر منم ، دل را نساز غرق غم

باشد شفا بخش دلم ، كز عشق بیمارم كنی

گر رانیم از كوی خود ، ور باز خوانی سوی خود

با قهر و مهرت خوش دلم ، هر عشوه در كارم كنی

من طایر پر بسته ام ، در كنج غم بنشسته ام

من گر قفس بشكسته ام ، تا خود گرفتارم كنی

من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام

یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم كنی

ما را چو كردی امتحان ، ناچار گردی مهربان

رحم آر ای آرام جان ، بر این دل زارم كنی

گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی

كامم دهی ، الطاف بسیارم كنی

 

 

                              ابراهیم صبا

 

 

« پاسخ به پاسخ دیوانگی »

 

گفتی شفا بخشم ترا ، وز عشق بیمارت كنم

یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت كنم

گفتی كه دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم

خوابی مبارک دیده ای ، ترسم كه بیدارت كنم

 

                                       

                                         سیمین بهبهانی

 

 

 

بسكه جفا ز خار و گل ديد در دل رميده ام
همچو نسيم ازين چمن پای برون كشيده ام

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد
گشت بلای جان من عشق به جان خريده ام

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
تا تو ز من بريده ای ، من ز جهان بريده ام

تا به كنارمن بودی ، بود به جا قرار دل
رفتی و رفت راحت از خاطر آرميده ام

تا تو مراد من رهی كشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی من به خدا رسيده ام

چون به بهار سر كند لاله ز خاک من برون
ای گل تازه ياد كن از دل داغ ديده ام

يا ز ره بی وفا بيا ، يا ز دل رهی برو
سوخت در انتظار تو جان به لب رسيده ام

                                  رهی معيری


 

...ما مقدس آتشی بودیم

 

آب و آتش نسبتی دارند جاويدان

مثل شب با روز ، اما از شگفتي ها

ما مقدس آتشی بوديم و آب زندگی در ما

آتشی با شعله های آبی زيبا

آه...!

سوزدم تا زنده ام يادش كه ما بوديم

آتشی سوزان و سوزاننده و زنده

چشمه ی بس پاكی روشن

هم فروغ و فر ديرين را فروزنده

هم چراغ شب زدای معبر فردا

آب و آتش نسبتی دارند ديرينه

آتشی كه آب می پاشند بر آن ، می كند فرياد

ما مقدس آتشی بوديم ، بر ما آب پاشيدند

آبهای شومی و تاريكی و بيداد

خاست فريادی ، و درد آلود فريادی

من همان فريادم ، آن فرياد غم بنياد

هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود

من نخواهم برد ، اين از ياد

كآتشی بوديم بر ما آب پاشيدند

گفتم و می گويم و پيوسته خواهم گفت

ور رود بود و نبودم

همچنان كه رفته است و می رود

بر باد ...

                          

 

             مهدی اخوان ثالث