گل سرخ , گل زرد
برای یک لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد
با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟
گفت : نه باور کن نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم ، نمی خواهم
پس از آنکه کام از من گرفتی ، برای پیدا کردن گل زرد ، زحمتی
به خود هموار کنی ...!
کارو
برای یک لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد
با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟
گفت : نه باور کن نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم ، نمی خواهم
پس از آنکه کام از من گرفتی ، برای پیدا کردن گل زرد ، زحمتی
به خود هموار کنی ...!
کارو
گاهی به نغمه های دلم گوش می کنم
جز عشق هرچه هست فراموش می کنم
پیر یرسید و تار هوس می تنم هنوز
یعنی شکار لعل لب نوش می کنم
گاهی هم از پیاله ی چشم بتان شهر
بیتی,قصیده ای,غزلی نوش می کنم
چون پیچکی که بپیچد به جان سرو
با ماه خویش دست درآغوش می کنم
دیوانه ی سکوتم ولب های بوسه خواه
آواز بوسه ای ست اگر گوش می کنم
هر بار توبه می کنم از عاشقی و باز
در محضر پیاله فراموش می کنم
بار دیگر دلا خطا نکنی
با جفا پیشگان وفا نکنی
عهد کردی که خون شوی اما
با دل بی صفا، صفا نکنی
من خوشم با جنون و رسوایی
گر تو زین عالمم جدا نکنی
درد عشق است و مرگ درمانش
هوس در بی دوا نکنی
رفتم از کوی آشنایی ها
تا به نیرنگم آشنا نکنی
تا سحر می توان دمی آسود
گر تو ای دل، خدا خدا نکنی
ای که در... سینه ام قرارت نیست
مشت خود را دوباره وا نکنی
من اکنون احساس می کنم
بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم
تنها مانده ام .
و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم
و اعماق آسمان ساکت را می نگرم
و خود را می نگرم
و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ
این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است
و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر
که تو این جا چه می کنی ؟
امروز به خودم گفتم
من احساس می کنم
که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد
همین و همین .
دکتر علی شریعتی
در مذهب عاشقان قرار دگرست
وین باده ناب را خمار دگر است
هر علم که در مدرسه حاصل گردد
کار دگر است و عشق کار دگر است
مولوی
نرسد دست تمنا چون به دامان شما
می توان چشم دلی دوخت به ایوان شما
از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست
نیمه جانی است درین فاصله قربان شما
فریدون مشیری
بعد از من
هرکه تو را ببوسد
روی لبت نهال کوچک انگوری خواهد دید
که من کاشته ام...
نزار قبانی
تو آن پرنده ی رنگين آسمان بودی
که از ديار غريب آمدی به لانه ی من
چو موج باد که در پرده ی حرير افتد
طنين بال تو پيچيده در ترانه ی من
پرت ز نور گريزان صبح ، گلگون بود
تنت حرارت خورشيد و بوی باران داشت
نسيم بال تو عطر گل ارمغانم کرد
که ره چو باد به گنجينه ی بهاران داشت
چو از تو مژده ی ديدار آفتاب شنيد
دلم تپيد و به خود وعده ی رهايی داد
چراغی از پس نيزار آسمان تابيد
که آشيان مرا رنگ روشنايی داد
ترا شناختم ای مرغ بيشه های غريب!
ولی چه سود ، که چون پرتوی گذر کردی
چه شد که دير درين آشيان نپاييدی
چه شد که زود ازين آسمان سفر کردی
به گاه رفتنت ، ای ميهمان بی غم من!
خموش ماندم و منقار زير پر بردم
چو تاج کاج ، طلايی شد از طلايه ی صبح
پناه سوی درختان دورتر بردم
غم گريز تو نازم ، که همچو شعله ی پاک
مرا در آتش سوزنده ، زيستن آموخت
ملال دوريت ای پر کشيده از دل من
به من طريقه ی تنها گريستن آموخت
نادر نادرپور