استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم

 

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم

مدهوش چشم مست و می صاف بی‌غشم

گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو

آن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم

من آدم بهشتیم اما در این سفر

حالی اسیر عشق جوانان مه وشم

در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز

استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم

شیراز معدن لب لعل است و کان حسن

من جوهری مفلسم ایرا مشوشم

از بس که چشم مست در این شهر دیده‌ام

حقا که می نمی‌خورم اکنون و سرخوشم

شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت

چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم

بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست

گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم

حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست

آیینه‌ای ندارم از آن آه می‌کشم

                                         

                                           حافظ

 

 

هفت افسانه

 

هر یک افسانه‌ای جداگانه

خانهٔ گنج شد نه افسانه

آنچه کوتاه جامه شد جسدش

کردم از نظم خود دراز قدش

و آنچه بودش درازی از حد بیش

کوتهی دادمش به صنعت خویش

آنچه بینی که بر بساط فراخ

کرده‌ام چشم و گوش را گستاخ

تنگ چشمان معنیم هستند

که رخ از چشم تنگ بربستند

هر عروسی چو گنج سر بسته

زیر زلفش کلید زر بسته

هر که این کان گشاد زر باید

بلکه در یابد آن که دریابد

 

                                                          نظامی گنجوی

 

 

ای ساربان

 

این قافله عمر عجب می گذرد

دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش ار پیاله را که شب می گذرد

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند سر زلف نگاری بوده است

این دسته که بر گردن او می بینی

دستی است که بر گردن یاری بوده است

می بر کف من نه که دلم در تابست

وین عمر گریز پای چون سیمابست

دریاب که آتش جوانی آبست

هشدار که بیداری دولت خواب است

چندان بخورم شراب کاین بوی شراب

 آید ز تراب چون روم زیر تراب

تا بر سر خاک من رسد مخموری

از بوی شراب من شود مست و خراب

چون در گذرم به باده شویید مرا

تلقین ز شراب ناب گویید مرا

خواهید به روز حشر یابید مرا

از خاک در میکده جویید مرا

 

                                      رباعیات از خیام 

 

 

داغ تنهایی

 

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سردمهری بین که هیچ کس بر آتشم آبی نزد

گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب

سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج اشک

شور بختی بین که در آغوش دریا سوختم

شعم و گل هم هر کدام شعله ای در آتشت

در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

جان پاک  من رهی خورشید عالمتاب بود

رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

 

                                          رهی معیری

 

 

 

هر کو نظر کند به تو ، صاحب‌نظر شود

وان کش خبر شود زغمت ، بی‌خبر شود

بگشا کمر که جامۀ جان را قبا کنم

گر زانکه دست من به میانت کمر شود

خواجو ز عشق روی مگردان ، که در هوا

سایر به بال همّت و طائر به پر شود

 

                                                  خواجو

 

 

خمار مستی

 

همه عمر برندارم ، سر از این خمار مستی

 هنوز من نبودم ، كه تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی ، كه حضور و غیبت افتد

دگران روند و آيند و تو هم ‌چنان كه هستی

چه حکابت از فراقت ، كه نداشتم؟ وليكن

تو چو روی باز كردی ، در ماجرا ببستی

دل دردمند ما را ، که اسیر تست یارا

به وصال مرهمی ده ، چو به انتظار خستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی ، کم خویش‌گیر و رستی

 

                                              سعدی

 

 

نیاز

 

تن تو ظهر تابستونو بيادم مياره

رنگ چشمهای تو بارونو بيادم مياره

وقتی نيستی زندگی فرقی با زندون نداره

قهر تو تلخی زندونو بيادم مياره

من نيازم تو رو هر روز ديدنه

از لبت دوست دارم شنيدنه

تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون ميزنه

تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه

تو مثل خواب گل سرخی لطيفی مثل خواب

من همونم که اگه بی تو باشه جون ميکنه

من نيازم تو رو هر روز ديدنه

از لبت دوست دارم شنيدنه

تو مثل وسوسه شکار يک شاپرکی

تو مثل شوق رها کردن يک بادبادکی

تو هميشه مثل يک قصه پر از حادثه ای

تو مثل شادی خواب کردن يک عروسکی

من نيازم تو رو هر روز ديدنه

از لبت دوست دارم شنيدنه

تو قشنگی مثل شکلهايی که ابرها می سازند

گلهای اطلسی از ديدن تو رنگ می بازند

اگه مردهای تو قصه بدونن که اينجايی

برای بردن تو با اسب تنلندر می تازند

من نيازم تو رو هر روز ديدنه

از لبت دوست دارم شنيدنه

 

                 شهیار قنبری

 

 

 

سرا پا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی ، لب پنجره
پرازخاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگرخون دل بود ، ما خورده ایم

اگردل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم

اگر دشنۀ دشمنان ، گردنیم!
اگرخنجر دوستان ، گرده ایم!

گواهی بخواهید ، اینک گواه:
همین زخمهایی که نشمرده ایم!

دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

 

                                       قیصر امین پور

    

 

وطن

 

ای وطن  ای تار و پودم زان تو

ای سر و جانم فدای جان تو

ای وطن ای کهکشان عشق ما

ای تو مهر آسمان عشق ما

ای اهورایی دیار مرزخیز

جایگاه بابک دشمن ستیز

ای زمین و آسمانت پر گهر

گاهوار دانش و مهد هنر

ای وطن ای مهروش جانان من

ای نمام وسعت ایمان من

بسته ی مهر توام ، تا زنده ام

من تو را تا زنده هستم ، بنده ام

نام نیکت ،  اوج گاه افتخار

تا جهان برپاست ، نامت پایدار

نام پر آوازه ات  پاینده باد

بر سرت مهر فلک تابنده باد

جاودان مانی به رغم دشمنان

خار چشم خصم مانی جاودان

نام ایران ، یاد ایران برقرار

تا قیامت زادگاهم پایدار

ای وطن ، پاینده باشی ای وطن

 

                                             فرید امینی خراسانی

                  

 

نامت را نبویسم؟

 

دستم نه

اما دلم به هنگام نوشتن  نام تو می لرزد

نمی دانم چرا

وقتی به عکس سیاه و سفید این قاب طاقچه نشین

نگاه می کنم

پرده ی لرزانی از باران و نمک

چهره ی تو را هاشور می زند

همخانه ها می پرسند

این عکس کوچک کدام کبوتر است

که در بام تمام ترانه های تو

رد پای پریدنش پیداست

من نگاهشان می کنم

لبخند می زنم

و می بارم

حالا از خودت می پرسم عسلبانو !

آیا به یادت مانده آنچه خاک پشت  پای تو را

در درگاه بازنگشتن گل کرد

آب  سرد کاسه ی سفال بود

یا شوآبه ی گرم نگاهی نگران؟

پاسخ این سؤال ساده

بعد از عبورِ این همه حادثه در یاد مانده است؟

کبوتر باز برده ی من!

 

                     

                                             یغما گلرویی

     

 

شراب شعر چشمهای تو

 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام اندیشه فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوش شب را

همان جا ها كه شب ها در رواق كهكشان ها خود می سوزند

همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند

همان جاها كه رهبانان معبدهای ظلمت نيل می سايند

همان جا ها كه پشت پرده شب دختر خورشيد فردا را می آرايند

همين فردای افسون ريز رويايی

همين فردا كه راه خواب من بسته است

همين فردا كه روی پرده پندار من پيداست

همين فردا كه ما را روز ديدار است

همين فردا كه ما را روز آغوش و نوازش هاست

همين فردا همين فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان در بستر شب خواب و بيدار است

سياهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است

دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبريز است

به هر سو چشم من رو ميكند فرداست

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناری ها سرود صبح می خوانند

من آنجا چشم در راه توام ناگاه

ترا از دور می بينم كه می آيی

ترا از دور می بينم كه ميخندی

ترا از دورمی بينم كه می خندی و مي آيی

نگاهم باز حيران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

ترا در بازوان خويش خواهم ديد

سرشک اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

برايت شعر خواهم خواند

برايم شعر خواهی خواند

تبسم های شيرين ترا با بوسه خواهم چيد

وگر بختم كند ياری

در آغوش تو

ای افسوس

سياهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

زمان در بستر شب خوابو بيدار است

شراب

بدين افسونگری وحشی نگاهی

مزن بر چهره رنگ بی گناهی

شرابی تو شراب زندگی بخش

شبی می نوشمت خواهی نخواهی

 

                                          فریدون مشیری

 

 

دریای شور انگیز

 

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

در من طلوع آبی آن چشم روشن

یاد آور صبح خیال انگیز دریاست

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

آن یک چراغانی که در چشم تو برپاست

بیهوده می کوشی که راز عاشقی را

از من بپوشانی که در چشم تو پیداست

ما هر دوان خاموش خاموشیم اما

چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست

دیروزمان را با غروری پوچ گشتیم

امروز هم زانسان ولی آینده ماراست

دور از نوازشهای دست مهربانت

دستان من در انزوای خویش تنهاست

بگذار دستت را که در دستم گذارم

بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست

 

                                                                    منزوی

 

 

 


تو را به جان مستان مده شرابم امشب
که یاد چشم مستش کند خرابم امشب

همین دو جرعه می زد به جان زارم آتش
مده ، کز آتش غم کنی کبابم امشب

امید دیدنت را بتا دگر ندارم
بیا به خوابم امشب ، بیا به خوابم امشب

شود که همچو زلفت رسم به روی ماهت
که همچو سنبل تو به پیچ و تابم امشب

کشیده کارم آخر به شام جاودانی
صبا رسان سلامی به آفتابم امشب

ز شعر و عشق ، مطرب ، مگو که سوخت جانم
خدای را میفزا ، به التهابم امشب

حساب می نگهدار ، رفیق من خرابم
گمان کنم که پاک است دگر حسابم امشب

به جان او که از جان دلم به تنگ آمد
دگر امید نبود به هیچ بابم امشب

خوش آنکه نیمه شب چو سر کنم نواها
ز دور چون شباهنگ دهد جوابم امشب

نگشته روشن از کوه هنوز شمع خاور
کند شراره دل چو شمع آبم امشب

                            

                                   عماد خراسانی

 

 

لحظه آبی عشق

 

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود

از جایم بلند شدم

پنجره را باز کردم

و دیدم زندگی هم هر از گاهی زیباست

شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط

چه صدای قشنگی دارد

فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم

فهیدم که عشق

آسمان روشنی دارد

رو به روی عکسِ سیاه و سفید تو ایستادم

دستهایم را به وسعت « دوستت می دارم!» باز کردم

و جهان را در آغوش گرفتم

 

                                         « یغما گلرویی »

 

دلم برای كسی تنگ است

 

دلم برای كسی تنگ است

كه آفتاب صداقت را

به ميهمانی گلهای باغ می آورد

و گيسوان بلندش را به بادها می داد

و دستهای سپيدش را به آب می بخشيد

دلم برای كسی تنگ است كه چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دريای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای كسی تنگ است كه همچو كودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت و مهربانی را نثار من می كرد

دلم برای كسي تنگ است

كه تا شمال ترين شمال و در جنوب ترين جنوب

هميشه در همه جا آه با كه بتوان گفت

كه بود با من و پیوسته نيز بی من بود

و كار من ز فراقش فغان و شيون بود

كسی كه بی من ماند كسی كه با من نيست

كسی .... دگر كافی ست

                                           

                                      حميد مصدق

 

شب معصوم

 


 سلام ای شب معصوم

سلام ای شبی كه چشمهای گرگ های بيابان را

به حفره های استخوانی ايمان و اعتماد بدل می كنی

و در كنار جويبارهای تو ارواح بيد ها

ارواح مهربان تبرها را می بويند

من از جهان بی تفاوتی فكرها و حرفها و صدا ها می آيم

و اين جهان به لانه ی ماران مانند است

و اين جهان پر از صدای حركت پاهای مردميست

كه همچنان كه ترا می بوسند

در ذهن خود طناب دار ترا می بافند

سلام ای شب معصوم

ميان پنجره و ديدن هميشه فاصله ايست

                           

                                  فروع فرخزاد

                       

            

با تمام اشکهایم

 

شرم تان باد ای خداوندان قدرت بس کنید

بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت بس کنید

ای نگهبانان آزادی نگهداران صلح

ای جهان را لطف تان تا فعر دوزخ رهنمون

سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم

موج  خون است این که می رانید بر آن کشتی خود کامگی

گر نه کورید و نه کر

گر مسلسل هاتان یک لحظه ساکت می شوند

بشنوید و بنگرید

بشنوید...این وای مادرهای جان آزرده است

کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند

بشنوید...این بانگ فرزندان مادر مرده است

کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند

بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان

روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند

بنگرید این خلق عالم را

که دندان بر جگر بیداد تان را بردباری می کنند

دستها از دستتان ای سنگ چشمان ، بر خداست

گرچه می دانم آنچه بیداری ندارد

خواب مرگ بی گناهان است ، وجدان شماست

با تمام اشک هایم  باز نومیدانه خواهش می کنم

بـــــــس کنـــــــــــــــــید

فکر مادرهای دلواپس کنید

رحم بر این غنچه های نازک نو رس کنید

بـــــــس کنـــــــــــــــــید

 

                                      «  فریدون مشیری  »  

                  

 

رحیل

  

 

فرياد كه از عمر جهان هر نفسی رفت

 ديديم  كزين جمع پراكنده كسی رفت

 شادی مكن از زادن و شيون مكن از مرگ

زين گونه بسی آمد و زين گونه بسی رفت

 آن طفل كه چو پير ازين قافله درماند

 وان پير كه چون طفل به بانگ جرسی رفت

از پيش و پس قافله ی عمر ميانديش

  گه پيشروی پی شد و گه باز پسی رفت

 ما همچو خسی بر سر دريای وجوديم

 درياست  چه سنجد  كه بر اين موج خسی رفت

 رفتی و فراموش شدی  از دل دنيا

 چون  ناله ی مرغی كه ز ياد قفسی رفت

رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد

 بيدادگری آمد و فريادرسی رفت

 اين عمر سبک سايه ی ما بسته به آهی ست

 دودی ز سر شمع پريد و نفسی رفت

 

       هوشنگ ابتهاج                                                               

     

                         

همنشين جان

 

بی تو ای جان جهان ، جان و جهانی گو مباش

چون رخ جانانه نتوان ديد جانی گو مباش

 

همنشين جان من مهر جهان افروز توست

گر ز جان مهر تو برخيزد جهانی گو مباش

 

يك دم وصلت ز عمر جاودانم خوش تر است

بی وصال دوست عمر جاودانی گو مباش

 

در هوای گلشن او پر گشا ای مرغ جان

طاير خلد آشيانی خاكدانی گو مباش

 

در خراب آباد دنيا نامه ای بی ننگ نيست

از من خلوت نشين نام و نشانی گو مباش

 

چون كه من از پا فتادم دستگيری گو مخيز

چون كه من از سر گذشتم آستانی گو مباش

 

گر پس از من در دلت سوز سخن گيرد چه سود

من چو خاموشی گرفتم ترجمانی گو مباش

 

سايه چون مرغ خزانت بی پناهی خوش تر است

چتر گل چون نيست بر سر سايبانی گو مباش

 

              هوشنگ ابتهاج                                                                

 

 

خلوت دل

 

دیشب در خلوت تنهای دلم با تو سخن ها گفتم

از غم و اندوه این دل تنها گفتم

گفتم از دردی که سوزانده سرا پای مرا

بر غم نشانده همه دنیای مرا

گفتم از سردی ایام زمستان دلت

که زدوده یاد من از خاطرت

گفتم از عهدی که بستی و شکستی

خود ندانم که چرا دشمن این دل ز چه هستی

گفتم های های گریه ی این دل برای توست

هر صدا به گوش دل من صدای توست

گفتم تا به کی از هجر تو این دیده تر کنم

شب را با غصه ی هجران تو سحر کنم

گفتم چه دیده ای که دل از مهر من بریده ای

یا خدا نکرده پی عشق دیگری

با های های گریه ام از گفته ها بدر شدم

واقف ز حال ریش و دو چشمان تر شدم

خنده ای تلخ به حیرانی این دل تنها کردم

نفرین به عشق همه دنیا کردم

با خودم عهد نمودم که دگر یاد تو هرگز نکنم

سر سودا زده بر باد تو هرگز نکنم

گرچه از مهر تو دل کندنم آسان نبود

لیک این به که مرا جور تو امکان نبود

منم و خلوت دل ، درد نهان

چاره ای نیست بر این رنج زمان

 

                                         شازیه صابری