عشق عمومی
اشک رازيیست
شاملو
اشک رازيیست
شاملو
به رهی دیدم برگ خزان ، پژمرده ز بیداد زمان ، كز شاخه جدا بود
چو ز گلشن رو كرده نهان ، در رهگذرش باد خزان ، چون پیک بلا بود
ای برگ ستمدیده پاییزی ، آخر تو ز گلشن ز چه بگریزی ؟
روزی تو هم آغوش گلی بودی ، دلداده و مدهوش گلی بودی
ای عاشق شیدا، دلداده ی رسوا ، گویمت چرا فسرده ام ؟
در گل نه صفایی باشد نه وفایی ، جز ستم ز وی نبرده ام
خار غمش در دل بنشاندم ، در ره او من جان بفشاندم
تا شد نوگل گلشن و زیب چمن
رفت آن گل من از دست ، با خار و خسی پیوست
من ماندم و صد خار ستم ، وین پیكر بی جان
ای تازه گل گلشن ، پژمرده شوی چون من
هر برگ تو افتد به رهی
پژمرده و لرزان
بیژن ترقی
شبی که آواز نی تو شنیدم ، چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم، نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجایی، که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان، دری نمی گشایی
تو ای پری کجایی
مه و ستاره درد من می دانند، که همچو من پی تو سر گردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو، میان اشک من چو گل وا شو
تو ای پری کجایی، که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان، دری نمی گشایی
هوشنگ ابتهاج
بيا به خلوت بیماهتاب من بگذر
به شام تار من ای آفتاب من بگذر
کنون که ديدهام از ديدن تو محروم است
فرشتهوار شبی را به خواب من بگذر
نگاه مست تو را آرزوکنان گفتم
بيا به پرتو جام شراب من بگذر
اگر که شعر شدی بر لبان من بنشين
اگر که نغمه شدی از رباب من بگذر
فروغ روی تو سازد دل مرا روشن
بيا و در شب بیماهتاب من بگذر
شبی کرم کن و در کلبهام قدم بگذار
مرا ببين و به حال خراب من بگذر
تو را که طاقت سوز حميد يک دم نيست
نخوانده شعر مرا از کتاب من بگذر
حميد مصدق
پس آرام باش آرام ، ای قلب من
چشم فروبستن بر همه عشق ها
چه بسیار دردناک است مرا
ناگزیرم به اندوه و درد و دریغ
زانكه دیگر نخواهمشان دید
پس آرام باش ، آرام ای قلب من
جان های پیوند یافته با مهر و وفا
هنگام فراق ، هم نشین درد ِ جانكاه اند
**هر گاه فرو می روم در اندیشه ی ِ
ساعات ِ خوش روزهای ِ طلایی عمرم
زخم هایم به خون می نشینند ، دیگر بار و
دیگر از بسیاری اندوه و درد
مرا هیچ امید بهبود نیست.**
لیک مانده است مرا ، تسلای ِخاطری بر جا
كه بس پر فروغ است و روشن و پاک
تا آن دم كه دو روح ، عاشق هم باشند
هیچ فاصله ای جدایشان نتواند كرد ز هم
نه شوربختی و نه درد و نه رنج
ما را از هم جدا نتواند كرد
آه ای اعتماد ِپاک ِشریف!
فردریش نیچه
وين آتش خندان را با صبح برانگيزم
گر سوختنم بايد افروختنم بايد
ای عشق بزن در من كز شعله نپرهيزم
صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد
تا خود به كجا آخر با خاک در آميزم
چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد آنگاه كه برخيزم
برخيزم و بگشايم بند از دل پر آتش
وين سيل گدازان را از سينه فرو ريزم
چون گريه گلو گيرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آويزم
ای سايه! سحرخيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم
هوشنگ ابتهاج سایه
در مذهب عاشقان قرار دگرست
وین باده ناب را خمار دگر است
هر علم که در مدرسه حاصل گردد
کار دگر است و عشق کار دگر است
مولوی
مولوی
بگذار شیطنت عشق چشمان تو را
به عریانی خویش بکشد
هر چند آن جا جز رنج و پریشانی نباشد!
اما کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن
دکتر علی شریعتی
خانه خراب دل دیوانه ام
زان که به میخانه بجز یار نیست
کشمکش صفحه و زنار نیست
هرچه در آنجاست بود در خروش
جام می و می زده و می فروش
حـسرت بگـذشتـه و آینـده نیـست
جز به ره عشق کسی بنده نیست
ای که به دام تو اسیرم اسیر
لـذت دیوانگی از من مگیـر
بنـده عشقـم کن و نامم بـده
خاک رهم ساز و مقامم بده
هما میرافشار