عشق عمومی

اشک رازيیست

لبخند رازيیست

عشق رازيیست


اشک آن شب لبخند ِعشق‌ام بود.


قصه نيستم که بگویی

نغمه نيستم که بخوانی

صدا نيستم که بشنوی

يا چيزی چنان که ببينی

يا چيزی چنان که بدانی...


من درد ِ مشترک‌ام

مرا فرياد کن...



درخت با جنگل سخن می گويد

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گويم


نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ريشه‌هاي ِتو را دريافته‌ام

با لبانت برای ِهمه لب‌ها سخن گفته‌ام

و دست‌هایت با دستان ِمن آشناست...


در خلوت روشن با تو گريسته‌ام

برای ِخاطر ِزنده‌گان

و در گورستان ِتاريک با تو خوانده‌ام

زيباترين ِسرودها را

زيرا که مرده‌گان ِ اين سال

عاشق‌ترين ِزنده‌گان بوده‌اند...


دستت را به من بده

دست‌هاي ِتو با من آشناست

ای ديريافته با تو سخن می گويم

به‌سان ِابر که با توفان

به‌سان ِ علف که با صحرا

به‌سان ِ باران که با دريا

به‌سان ِ پرنده با بهار

به‌سان ِدرخت که با جنگل سخن می گويد


زيرا که من

ريشه‌های ِتو را دريافته‌ام

زيرا که صدای ِمن

با صدای ِتو آشناست....



   شاملو



برگ خزان

به رهی دیدم برگ خزان ، پژمرده ز بیداد زمان ، كز شاخه جدا بود

چو ز گلشن رو كرده نهان ، در رهگذرش باد خزان ، چون پیک بلا بود

ای برگ ستمدیده پاییزی ، آخر تو ز گلشن ز چه بگریزی ؟

روزی تو هم آغوش گلی بودی ، دلداده و مدهوش گلی بودی

ای عاشق شیدا، دلداده ی رسوا ، گویمت چرا فسرده ام ؟

در گل نه صفایی باشد نه وفایی ، جز ستم ز وی نبرده ام

خار غمش در دل بنشاندم ، در ره او من جان بفشاندم

تا شد نوگل گلشن و زیب چمن

رفت آن گل من از دست ، با خار و خسی پیوست

من ماندم و صد خار ستم  ، وین پیكر بی جان

ای تازه گل گلشن ، پژمرده شوی چون من

هر برگ تو افتد به رهی

پژمرده و لرزان

                                          


بیژن ترقی 



سرگشته

شبی که آواز نی تو شنیدم ، چو آهوی تشنه پی تو دویدم

دوان دوان تا لب چشمه رسیدم، نشانه ای از نی و نغمه ندیدم

تو ای پری کجایی، که رخ نمی نمایی

از آن بهشت پنهان، دری نمی گشایی

من همه جا، پی تو گشته ام، از مه و مهر نشان گرفته ام

 
 بوی تو را ز گل شنیده ام، دامن گل از آن گرفته ام
 
 تو ای پری کجایی، که رخ نمی نمایی
 
 از آن بهشت پنهان، دری نمی گشایی

دل من سرگشته توست، نفسم آغشته توست 
 
به باغ رویاها چو گلت بویم، در آب و آیینه چو مهت جویم

تو ای پری کجایی

در این شب یلدا ز پیت پویم، به خواب و بیداری سخنت گویم
 
 تو ای پری کجایی

مه و ستاره درد من می دانند، که همچو من پی تو سر گردانند

شبی کنار چشمه پیدا شو، میان اشک من چو گل وا شو

تو ای پری کجایی، که رخ نمی نمایی

از آن بهشت پنهان، دری نمی گشایی

                                                     


 هوشنگ ابتهاج 


غوغای ستارگان

امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
 
باز امشب در اوج آسمانم، رازی باشد با ستارگانم

امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم

از شادی پر گیرم که رسم به فلک
 
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک

در آسمانها غوغا فکنم، سبو بریزم ساغر شکنم

امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم

با ماه و پروین سخنی گویم، وز روی مه خود اثری جویم

جان یابم زین شبها، می کاهم از غمها

ماه و زهره را به طرب آرم، از خود بی خبرم، ز شعف دارم

نغمه ای بر لب ها، نغمه ای بر لب ها
 
                                                                        
 
                    کریم فکور  


غزل

بيا به خلوت بی‌ماهتاب من بگذر 

به شام تار من ای آفتاب من بگذر 

کنون که ديده‌ام از ديدن تو محروم است 

فرشته‌وار شبی را به خواب من بگذر 

نگاه مست تو را آرزوکنان گفتم 

بيا به پرتو جام شراب من بگذر 

اگر که شعر شدی بر لبان من بنشين 

اگر که نغمه شدی از رباب من بگذر


فروغ روی تو سازد دل مرا روشن 

بيا و در شب بی‌ماهتاب من بگذر 

شبی کرم کن و در کلبه‌ام قدم بگذار 

مرا ببين و به حال خراب من بگذر 

تو را که طاقت سوز حميد يک دم نيست 

نخوانده شعر مرا از کتاب من بگذر

 

 حميد مصدق


مرا هیچ امید بهبود نیست

و اكنون ناگزیرم از جدایی

پس آرام باش آرام ، ای قلب من

چشم فروبستن بر همه عشق ها

چه بسیار دردناک است مرا

ناگزیرم به اندوه و درد و دریغ

زانكه دیگر نخواهمشان دید

پس آرام باش ، آرام ای قلب من

جان های پیوند یافته با مهر و وفا

هنگام فراق ، هم نشین درد ِ جانكاه اند

 **هر گاه فرو می روم در اندیشه ی ِ

ساعات ِ خوش روزهای ِ طلایی عمرم

زخم هایم به خون می نشینند ، دیگر بار و

دیگر از بسیاری اندوه و درد

مرا هیچ امید بهبود نیست.**

لیک مانده است مرا ، تسلای ِخاطری بر جا

كه بس پر فروغ است و روشن و پاک

تا آن دم كه دو روح ، عاشق هم باشند

هیچ فاصله ای جدایشان نتواند كرد ز هم

نه شوربختی و نه درد و نه رنج

ما را از هم جدا نتواند كرد

آه ای اعتماد ِپاک ِشریف!

 

فردریش نیچه  ‌‌‌‌


زندان شب یلدا

چند اين شب و خاموشی؟ وقت است كه برخيزم

وين آتش خندان را با صبح برانگيزم

گر سوختنم بايد افروختنم بايد

ای عشق بزن در من كز شعله نپرهيزم

صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد

تا خود به كجا آخر با خاک در آميزم

چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان

صد زلزله برخيزد آنگاه كه برخيزم

برخيزم و بگشايم بند از دل پر آتش

وين سيل گدازان را از سينه فرو ريزم

چون گريه گلو گيرد از ابر فرو بارم

چون خشم رخ افروزد در صاعقه آويزم

ای سايه! سحرخيزان دلواپس خورشيدند

زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم

             

  هوشنگ ابتهاج سایه


عشق

در مذهب عاشقان قرار دگرست

وین باده ناب را خمار دگر است

هر علم که در مدرسه حاصل گردد

کار دگر است و عشق کار دگر است


مولوی


شد ز غمت خانه سودا دلم


شد ز غمت خانه سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم


در طلب زهره رخ ماه رو
می نگرد جانب بالا دلم


فرش غمش گشتم و آخر ز بخت
رفت بر این سقف مصفا دلم


آه که امروز دلم را چه شد
دوش چه گفته است کسی با دلم


از طلب گوهر گویای عشق
موج زند موج چو دریا دلم


روز شد و چادر شب می درد
در پی آن عیش و تماشا دلم


از دل تو در دل من نکته​هاست
آه چه ره است از دل تو تا دلم


گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم وای دلم وا دلم


ای تبریز از هوس شمس دین
چند رود سوی ثریا دلم


مولوی


بگذار شیطنت عشق چشمان تو را

به عریانی خویش بکشد

هر چند آن جا جز رنج و پریشانی نباشد! 

اما کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن

                               

   دکتر علی شریعتی   

     

خاک نشین ره میخانه ام

خاک نشین ره میخانــه ام 

خانه خراب دل دیوانه ام

زان که به میخانه بجز یار نیست 

کشمکش صفحه و زنار نیست

هرچه در آنجاست بود در خروش 

جام می و می زده و می فروش

حـسرت بگـذشتـه و آینـده نیـست 

جز به ره عشق کسی بنده نیست

ای که به دام تو اسیرم اسیر 

لـذت دیوانگی از من مگیـر

بنـده عشقـم کن و نامم بـده 

خاک رهم ساز و مقامم بده
                                   

 

هما میرافشار