قصه درد
رفتم و زحمت بيگانگی از كوی تو بردم
آشنای تو دلم بود و به دست تو سپردم
اشک دامان مرا گيرد و در پای من افتد
كه دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم
شرمم از آينه ی روی تو می آيد اگر نه
آتش آه به دل هست نگويی كه فسردم
تو چو پروانه ام آتش بزن ای شمع و بسوزان
من بی دل نتوانم كه به گرد تو نگردم
می برندت دگران دست به دست ای گل رعنا
حيف من بلبل خوش خوان كه همه خار تو خوردم
تو غزالم نشدی رام كه شعر خوشت آرم
غزلم قصه ی در دست كه پرورده ی دردم
خون من ريخت به افسونگری و قاتل جان شد
سايه آن را كه طبيب دل بيمار شمردم
هوشنگ ابتهاج
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 20:52 توسط غم دل