قصه ی شهر سکوت


روزی دل من که تهی بود و غریب

از شهر سکوت به دیار تو رسید


در شهر صدا که پر از زمزمه بود

تنها دل من قصه ی مهر تو شنید


چشم تو مرا به شب خاطره برد

در سینه دلم از تو و یاد تو تپید


در سینه ی سردم ، این شهر سکوت

دیوار سکوت به صدای تو شکست


شد شهر هیاهو ، این سینه ی من

فریاد دلم به لبانم بنشست


خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت

من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور


دریای منی ، منم آن قایق خرد

با خود تو مرا می بری تا ساحل دور


کنون تو مرا همه شوری و صدا

کنون تو مرا همه نوری و امید


در باغ دلم بنشین بار دگر

ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید

 

اردلان سر افراز


وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم...


وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم

جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم
خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم

تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم
کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم

سخن راست تو از مردم دیوانه شنو
تا نمیریم مپندار که مردانه شویم

در سر زلف سعادت که شکن در شکن است
واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم

بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت
گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم

گر چه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم
گر چه شمعیم پی نور تو پروانه شویم

گر چه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم
تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم

در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم
محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم

ما چو افسانه دل بی‌سر و بی‌پایانیم
تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم

گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم
ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم

مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند
شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم

نی خمش کن که خموشانه بباید دادن
پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم

      

                 مولانا



بیا که بر سر آنم که پیش پای تو میرم 

ازین چه خوش ترم ای جان که من برای تو میرم 

ز دست هجر تو جان می برم به حسرت روزی 

که تو ز راه بیایی و من به پای تو میرم 

بسوخت مردم بیگانه را به حالت من دل 

چنین که پیش دل دیر آشنای تو میرم 

ز پا فتادم و در سر هوای روی تو دارم 

مرا بکشتی و من دست بر دعای تو میرم 

بکن هر آنچه توانی جفا به سایه ی بی دل 

مرا ز عشق تو این بس که در وفای تو میرم


هوشنگ ابتهاج


هم غصه


بیا لب وا کنیم هم غصه ی من

بیا بیدار کنیم خوابیده ها رو


بیا آشتی بدیم با قصه هامون

تمام دستای از هم جدا رو


بیا گلخونه کن ویرونه ها رو

که قمری جای زاغا رو بگیره


نمی خوام گلدون مادربزرگم

رو طاقچه از بوی غربت بمیره


قفلای خونی صندوقچه ی ما

هزارون ساله گم کرده کلیده


بیا با قلبامون رستم بسازیم

که اون که دشمنه ، دیو سفیده


بیا قفل و کلید رو مهربون کن

که سخته سوت و کور خونه هامون


بیا با دستای هم پل ببندیم

که رد شه قاصد از رودخونه هامون


اگه شب مثل زندون تنگ و تاره

کلید صبحمون تو دستای ماست


اگه امشب ، شب مرگ ستاره ست

چراغ راهمون خورشید فرداست


ایرج جنتی عطایی


کار بی چرا...


عشق تنها کار بی چرای عالم است ،

چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد.

معشوق من چنان لطیف است ،

که خود را به « بودن » نیالوده است ؛

که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد ،

نه معشوق من بود.


دکتر علی شریعتی



بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوقست در جدایی و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب
در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس
آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم


              سعدی


چه خوش بود به خدا


چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا
چو گیرد او به کنارم چه خوش بود به خدا

چو شیر پنجه نهد بر شکسته آهوی خویش
که ای عزیز شکارم چه خوش بود به خدا

گریزپای رهش را کشان کشان ببرند
بر آسمان چهارم چه خوش بود به خدا

بدان دو نرگس مستش عظیم مخمورم
چو بشکنند خمارم چه خوش بود به خدا

چو جان زار بلادیده با خدا گوید
که جز تو هیچ ندارم چه خوش بود به خدا

جوابش آید از آن سو که من تو را پس از این
به هیچ کس نگذارم چه خوش بود به خدا

شب وصال بیاید شبم چو روز شود
که روز و شب نشمارم چه خوش بود به خدا

چو گل شکفته شوم در وصال گلرخ خویش
رسد نسیم بهارم چه خوش بود به خدا

بیابم آن شکرستان بی‌نهایت را
که برد صبر و قرارم چه خوش بود به خدا

امانتی که به نه چرخ در نمی‌گنجد
به مستحق بسپارم چه خوش بود به خدا

خراب و مست شوم در کمال بی‌خویشی
نه بدروم نه بکارم چه خوش بود به خدا

به گفت هیچ نیایم چو پر بود دهنم
سر حدیث نخارم چه خوش بود به خدا

                    

 مولانا



خيال خام پلنگ من به سوی ماه جهيدن بود
... و ماه را ز بلندايش به روی خاک کشيدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسيدن بود

***

گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظه ی ديدارت
شروع وسوسه ای در من به نام ديدن و چيدن بود

من و تو آن دو خطيم آری موازيان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به يکدگر نرسيدن بود

اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دميدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به کام من
فريبکار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود

***

چه سرنوشت غم انگيزی که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پريدن بود



                             حسین منزوی

چشمان تو بود


ز ما که گذشت ، مست ، چشمان تو بود
عاشق کش و غم پرست ، چشمان تو بود
دستی که شراب داد ما را عمری
حاشا که نبود دست ، چشمان تو بود ...



فردین فکوری

آخر به باد فنا داد عشق تو خاکستر من


دل بردی از من به یغماای ترک غارتگر من
دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سرمن

عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد
رفتی چو تیر و کمان شداز بار غم پیکر من

بــار غــم عشــق او را گردون نیارد تحمل
چون می تواند کشـیدن این پیکر لاغر مــن

می سوزم از اشتیــاقت در آتشم از فراغـت
کانـون من سینــه مــــن سودای من آذر من

اول دلـــم را صفـــا داد آیینه ام را جـلا داد
آخر به باد فنا دادعشق تو خاکستر من


                        صفای اصفهانی


دعا کنم من و گویم خدا قبول کند


خدا اگر چه ز پاکان دعا قبول کند
دعا کنم من و گویم خدا قبول کند

فشاند آن که ز ما آستین رد به دو کون
کجا نیاز من بینوا قبول کند

ز روی ساعد سلطان پریده شهبازی
چگونه طعمه ز دست گدا قبول کند

در خز این درد و دوا چه بگشایند
که غیر بی جگر آنجا دوا قبول کند

بلا و عافیت آیند اگر به معرض عرض
حریف عشق بلاشک بلا قبول کند

مکن قبول ز کس دعوی محبت پاک
که درد را بگذارد دوا قبول کند

اگر قبول کند مرد هر کجا دردیست
کسی که درد ندارد کجا قبول کند

فقیه قابل عفو و فقیر نا قابل
ازین میانه کرم تا که را قبول کند

شوم چو محتشم از مقبلان راه خدا
گرم به بندگی آن بی‌وفا قبول کند

                    

 محتشم


خراب عشق


قلب من ویرانه از نام تو شد

جان من حیران و گمنام تو شد

این دل سر مست ما جام تو شد

من ندانم از چه او رام تو شد

کاش دل را یک دمی پیدا کنم

این خراب عشق را رسوا کنم

چاره ای از بهر این شیدا کنم

از وجودش پاک این غمها کنم

من ندانم از چه دل مجنون شده

یا که لیلا گشته و پر خون شده

لیک میدانم که او در راه عشق

از غمت ز سینه ام بیرون شده


                محمدرضا جمشیدی



دیدم صنمی سرو قدی ، روی چو ماهی
الهی تو گواهی خدایا تو پناهی

افکنده به رخسار چو مه زلف سیاهی
الهی تو گواهی خدایا توپناهی ...



عارف قزوینی


بهار بوی خزان میدهد جوانه کجاست ؟
ز بلبلان غزل آفرین نشانه کجاست؟

نگین سبز بر انگشت شاخه ها ندمید
صفای باغ چه شد سبزه ی جوانه کجاست؟

چراغ پنجره خاموش شهر غرق سکوت
خروش صبحدم و نغمه ی شبانه کجاست ؟

نمیچکد ز لب نغمه خوان نوای غزل
سرود عشق چه شد لذت ترانه کجاست ؟

خدای را چه شد آن وجد و حال شعرآموز؟
خروش اهل ادب بزم شاعرانه کجاست ؟

ز خویش بی خبرم رهنورد شب زده ام
چراغ چشم تو نازم بگو خانه کجاست ؟

منم کبوتر در خون نشسته صیاد
پناهگاه دلارام آشیانه کجاست ؟

شرنگ درد چشیدیم نقش درمان کو ؟
عذاب دام کشیدیم آب و دانه کجاست ؟

شب است و دهشت دریا و ما سیلی موج
گریخت تاب و توان از تنم کرانه کجاست ؟

حدیث مهر چه خوانی که فصل تزویر است
مخور فریب زبان و دل یگانه کجاست ؟

ملالیست ز بار زمان به شانه ی من
سری که بر نهم از عاشقی به شانه کجاست ؟


                           مهدی سهیلی


درد عشق


دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست
گر دردمند عشق بنالد غریب نیست

دانند عاقلان که مجانین عشق را
پروای قول ناصح و پند ادیب نیست

هر کو شراب عشق نخوردیست و درد درد
آنست کز حیات جهانش نصیب نیست

در مشک و عود و عنبر و امثال طیبات
خوشتر ز بوی دوست دگر هیچ طیب نیست

صید از کمند اگر بجهد بوالعجب بود
ور نه چو در کمند بمیرد عجیب نیست

گر دوست واقفست که بر من چه می‌رود
باک از جفای دشمن و جور رقیب نیست

بگریست چشم دشمن من بر حدیث من
فضل از غریب هست و وفا در قریب نیست

ز خنده گل چنان به قفا اوفتاده باز
کو را خبر ز مشغله عندلیب نیست

سعدی ز دست دوست شکایت کجا بری
هم صبر بر حبیب که صبر از حبیب نیست


                سعدی



ای روح بزرگ !
بگذار تا صدایت ، از میان باد غرب
در دیر هنگام روز
به خوبی در گوش هایمان زمزمه کند
بگذار تا با عشق نسبت به برادران و خواهران خود
بدون هیچ جنگی آسوده باشیم
سلامت ذهن و جسم
به ما عطا فرما
تا راه حل مسائل خویش را بیابیم
و برای نسل آینده حیات
به آنها پایان دهیم
بگذار نسبت به خود و فرزندانمان
صادق باشیم
و جهان را برای زیستن
به مکانی بهتر بدل کنیم 
...

          لوید کارل اُله



آن‌ها که محققان راهند
در مسند فقر پادشاهند

در رزم، یلان بی‌نبردند
در بزم، سران بی‌کلاهند

کعبه صفت‌اند و راه پیمای
باور کنی آسمان و ماهند

بر چرخ زنند خیمه‌ی آه
هم خود به صفت میان آهند

بازیچه‌ی دهرشان بنفریفت
زانگه که در این خیال کاهند

مستان شبانه‌اند اما
صاحب خبران صبح‌گاهند

خاقانی‌وار در دو عالم
از دوست رضای دوست خواهند

          

  خاقانی