می آید...!

 


خواب ديدم كه شبی رهگذری می آيد
"شب دلتنگ مرا سر زده می آرايد"

می رسد تا كه پس از اين همه دلتنگی ها
گره از بغض غزل های ترم بگشايد

اين همه شور كه در ذهن غزل های من است
بوی ياسی ست كه از هرم تنش می آيد

غزلم نذر نگاهت مددی كن؛ چنديست
"مرگ دارد تن خود را به تنم می سايد"

             

حمزه ياسمی

 

 

چه خوش افسانه می گويی به افسون های خاموشی
مرا از ياد خود بستان بدين خواب فراموشی

ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگيرم
كه من خود غرقه خواهم شد درين دريای مدهوشی

می از جام مودت نوش و در كار محبت كوش
به مستی ، بی خمارست اين می نوشين اگر نوشی

سخن ها داشتم دور از فريب چشم غمازت
چو زلفت گر مرا بودی مجال حرف در گوشی

نمی سنجد و می رنجند ازين زيبا سخن سايه
بيا تا گم كنم خود را به خلوت های خاموشی

 

                     

                         هوشنگ ابتهاج

 

 

بیا ای آنک بردی تو قرارم
درآ چون تنگ شکر در کنارم

دل سنگین خود را بر دلم نه
نمی‌بینی که از غم سنگسارم

بیا نزدیک و بر رویم نظر کن
نشانی‌ها نگر کز عشق دارم

بسوزم پرده هفت آسمان را
اگر از سوز دل دودی برآرم

خزان گر باغ و بستان را بسوزد
بخنداند جهان را نوبهارم

جهان گوید که بازآ ای بهاران
که از ظلم خزان صد داغ دارم

بگردان ساقیا جام خزانی
که از عشق بهار اندر خمارم

بده چیزی که پنهان است چون جان
به جان تو مده بیش انتظارم

        

             مولوی

 

دود سوز من گذشت از آسمان

 

کی بود کین درد را درمان کنی؟
کی بود کین رنج را آسان کنی؟

کی بسازی چاره‌ی بیچاره‌ای؟
بی‌دلی را کی دوای جان کنی؟

کی برون آیی ز پرده آشکار؟
چند روی خوب را پنهان کنی؟

چند رو گردانی از سرگشته‌ای؟
عاجزی را چند سرگردان کنی؟

در بیابان غمم، وقت این دم است
کابر رحمت بر سرم باران کنی

بسکه غم خوردم ز جان سیر آمدم
چند بر خوان غمم مهمان کنی؟

دود سوز من گذشت از آسمان
تا کیم در بوته‌ی هجران کنی؟

همچو ابراهیم از لطفت سزد
کز میان آتشم بستان کنی

چون عراقی سر نهاده در برت
هم سزد گر درد او درمان کنی

  

  عراقی

 

 

 

كاش می ديدم چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

آه وقتی كه تو لبخند نگاهت را می تابانی

بال مژگان بلندت را می خوابانی

آه وقتی كه تو چشمانت

آن جام لبالب از جاندارو را

سوی اين شتنه جان سوخته می گردانی

موج موسيقی عشق

از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ويرانگر شوق

پرپرم می كند ای غنچه رنگين پر پر

من در آن لحظه كه چشم تو به من می نگرد

برگ خشكيده ايمان را

در پنجه باد

رقص شيطان خواهش را

در آتش سبز

نور پنهانی بخشش را

در چشمه مهر

اهتزاز ابديت را می بينم

بيش از اين سوی نگاهت نتوانم نگريست

اهتزاز ابديت را يارای تماشايم نيست

كاش می گفتی چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

 

                                                               فريدون مشيری


 

 

آتش به جانم افكند ، شوق لقای دلدار
از دست رفت صبرم ، ای ناقه! پای بردار

ای ساربان! خدا را؛ پيوسته متصل ساز
ايوار را به شبگير ، شبگير را به ايوار

در كيش عشقبازان ، راحت روا نباشد
ای ديده! اشک می‌ريز ، ای سينه! باش افگار

هر سنگ و خار اين راه ، سنجاب دان و قاقم
راه زيارت است اين ، نه راه گشت بازار

با زائران محرم ، شرط است آنكه باشد
غسل زيارت ما ، از اشک چشم خونبار

ما عاشقان مستيم ، سر را ز پا ندانيم
اين نكته‌ها بگيريد ، بر مردمان هشيار

در راه عشق اگر سر ، بر جای پا نهاديم
بر ما مگير نكته ، ما را ز دست مگرار

در فال ما نيايد جز عاشقی و مستی
در كار ما بهائی كرد استخاره صد بار

              

شیخ بهائی


 

 

سکوت می کنم و عشق در دلم جاری است
که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است

تمام روز اگر بی تفاوتم ؛ اما
شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است

رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز
به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری است

مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو ، گاهی
کمال عشق ، جنون است و دیگر آزاری است

مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست
ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاری است

بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب
جهان جهنم ما را ، که غرق بیزاری است

          

 حسین منزوی

 

 

صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد
بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد

بی تو می گویند: تعطیل است کار عشق بازی
عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد

جغد بر ویرانه می خواند به انکار تو اما
خاک این ویرانه ها بویی از آن گنجینه دارد

خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد
عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد

در هوای عاشقان پر می کشد با بی قراری
آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد

ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می گشاید
آن که در دستش کلید شهر پر آیینه دارد

           

                                    قیصرامین پور

 

 

ز سرگذشت چمن دل به درد می آيد
ببند پنجره را باد سرد می آيد

دريغ باغ گل سرخ من كه در غم او
همه زمين و زمان زار و زرد می آيد

نمی رود ز دل من صفای صورت عشق
و گر بر آينه باران گرد می آيد

به شاهراه طلب نيست بيم گمراهی
كه راه با قدم رهنورد می آيد

تو مرد باش و مينديش از گرانی درد
هميشه درد به سروقت مرد می آيد

دگر به سوز دل عاشقان كه خواهد خواند
دلم ز ناله ی بلبل به درد می آيد

                                                                         

        هوشنگ ابتهاج

 

رمیده

 

نمیدانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من

افسرده است این قلب پر سوز

ز جمع آشنایان می گریزم

به کنجی میخزم آرام و خاموش

نگاهم  غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم  از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند

برویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بد نام گفتند

دل من ای دل دیوانه ی من

که می سوزی  از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدا را بس کن این دیوانگی ها

 

         فروغ فرخزاد