به این غروب غریبم بخند حرفی نیست

 

به التماس نجیبم بخند حرفی نیست

شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست

در امتداد جنونم بیا و رو در رو

به خنده‫های عجیبم بخند حرفی نیست

از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند

به این غروب غریبم بخند حرفی نیست

طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند

تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست

من از عبور نگاهی شکستهام ، آری

شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست

به حال من پری دل گرفته هم خندید

تو هم بخند حبیبم ـ بخند حرفی نیست

                           

                             مسعود سلاجقه


 

نامه ای برای تو

 

اين ترانه بوی نان نمی دهد

بوی حرف ديگران نمی دهد

سفره دلم دوباره باز شد

سفره ای كه بوی نان نمی دهد

نامه ای كه ساده و صميمی است

بوی شعر و داستان نمی دهد

… با سلام و آروزی طول عمر

كه زمانه اين زمان نمی دهد

كاش اين زمانه زير و رو شود

روی خوش به ما نشان نمی دهد

يک وجب زمين برای باغچه

يک دريچه آسمان نمی دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن

گز زمين دهد زمان نمی دهد

فرصتی برای دوست داشتن

نوبتی به عاشقان نمی دهد

هيچكس برايت از صميم دل

دست دوستی تكان نمی دهد

هيچ كس به غير ناسزا تو را

هديه ای به رايگان نمی دهد

كس ز فرط های و هوی گرگ و ميش

دل به هی هی شبان نمی دهد

جز دلت كه قطره ای است بی كران

كس نشان ز بی كران نمی دهد

عشق نام بی نشانه است و كس

نام ديگری به آن نمی دهد

جز تو هيچ ميزبان مهربان

نان و گل به ميهمان نمی دهد

نااميدم از زمين و از زمان

پاسخم نه اين ، نه آن ، نمی دهد

پاره های اين دل شكسته را

گريه هم دوباره جان نمی دهد

خواستم كه با تو درد دل كنم

گريه ام ولی امان نمی دهد

                                  

 قيصر امين پور



حاصل عمر

 

بسكه جفا ز خار و گل ديد در دل رميده ام
 
همچو نسيم ازين چمن پای برون كشيده ام
 
شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد
 
گشت بلای جان من عشق به جان خريده ام
 
حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
 
تا تو ز من بريده ای ، من ز جهان بريده ام
 
تا به كنار من بودی ، بود به جا قرار دل
 
رفتی و رفت راحت از خاطر آرميده ام
 
تا تو مراد من رهی كشته مرا فراق تو
 
تا تو به داد من رسی من به خدا رسيده ام
 
چون به بهار سر كند لاله ز خاک من برون
 
ای گل تازه ياد كن از دل داغ ديده ام
 
يا ز ره بی وفا بيا ، يا ز دل رهی برو
 
سوخت در انتظار تو جان به لب رسيده ام
 
          
                       رهی معيری

هوای گریه

 


دلم گرفته ای دوست ، هوای گريه با من

گر از قفس گريزم، کجا روم، کجا من؟

کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارم

که ديده بر گشودم به کنج تنگنا من

نه بسته ام به کس دل ، نه بسته دل به من کس

چو تخته پاره بر موج ، رها... رها... رها... من

ز من هرآن که او دور ، چو دل به سينه نزديک

به من هر آن که نزديک ، از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويی ، نه باده در سبويی

که تر کنم گلويی ، به ياد آشنا من

ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟

که گويدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم ، در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گريه با من...!

                                  

               سیمین بهبهانی

 

خداوندا

 

خدایا کفر نمی‌گویم

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی‌‌آنکه خود خواهم ، اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرماخیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این ‌سو و آن ‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت ، از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است           

 

            علی شریعتی


 

 

هر شب فزايد تاب وتب من

وای از شب من وای از شب من

یا من رسانم لب بر لب او

يا او رساند جان بر لب من

استاد عشقم بنشين و بر خوان

درس محبت در مكتب من

رسم دورنگی آيين مانيست

يكرنگ باشد روز و شب من

گفتم رهی را كامشب چه خواهی؟

گفت آنچه خواهد نوشين لب من

                                       

                                   رهی معيری


 


اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نه

دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی

و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی

خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم

کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید

که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی

شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند

به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت

هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم

 

                        سعدی

 

 

ديگر ساعت بر دست من نخواهی ديد

من بعد عبور ريز عقربه ها را مرور نخواهم كرد

وقتی قراری ما بين نگاه من

و بی اعتنايی نگاه تو نيست

ساعت به چه كار من می آيد؟

می خواهم به سرعت پروانه ها پير شوم

مثل همين گل سرخ ليوان نشين

كه پيش از پريروز شدن امروز

می پژمرد!

دوست دارم كه يک شبه شصت سال را سپری كنم

بعد بيايم و با عصايی در دست

كنار خيابانی شلوغ منتظرت شوم

تا تو بيايی

مرا نشناسی

ولی دستم را بگيری و از ازدحام خيابان عبورم دهی!

حالا می روم كه بخوابم

خدا را چه ديده ای

شايد فردا

به هيئت پيرمردی برخواستم

تو هم از فردا

دست تمام پيرمردان وامانده در كنار خيابان را بگير!

دلواپس نباش

آشنايی نخواهم داد

قول می دهم آنقدر پير شده باشم

كه از نگاه كردن به چشمهايم نيز

مرا نشناسی

شب بخير...!

                         

                          يغما گلرويی

 

 

صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد

بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد

بی تو می گویند: تعطیل است کار عشق بازی

عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد

جغد بر ویرانه می خواند به انکار تو اما

خاک این ویرانه ها بویی از آن گنجینه دارد

خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد

عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد

در هوای عاشقان پر می کشد با بی قراری

آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد

ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می گشاید

آن که در دستش کلید شهر پر آیینه دارد

 

                                    

                                   قیصرامین پور


 

 

ز سرگذشت چمن دل به درد می آيد

ببند پنجره را باد سرد می آيد

دريغ باغ گل سرخ من كه در غم او

همه زمين و زمان زار و زرد می آيد

نمی رود ز دل من صفای صورت عشق

و گر بر آينه باران گرد می آيد

به شاهراه طلب نيست بيم گمراهی

كه راه با قدم رهنورد می آيد

تو مرد باش و مينديش از گرانی درد

هميشه درد به سروقت مرد می آيد

دگر به سوز دل عاشقان كه خواهد خواند

دلم ز ناله ی بلبل به درد می آيد

          

                    هوشنگ ابتهاج

 

 

گفتم: «بمان!» و نماندی
رفتی
بالای بام آرزوهای من نشستی و پايين نيامدی
گفتم
نردبان ترانه تنها سه پله دارد
 
سكوت و صعود و سقوط !
تو صدای مرا نشنيدی
و من
هی بالا رفتم ، هی افتادم !
هی بالا رفتم ، هی افتادم ...!
تو می دانستی كه من از تنهايی و تاريكی می ترسم
 
ولی فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدی
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم
بی چراغ قلمی پيدا كردم
و بی چراغ از تو نوشتم
نوشتم ، نوشتم ...!
حالا همسايه ها با صدای آواز های من گريه می كنند
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا می كنند
و می خندند !
عده ای سر بر كتابم می گذارند و رؤيا می بينند
اما چه فايده؟
هيچكس از من نمی پرسد
بعد از اين همه ترانه بی چراغ
چشمهايت به تاريكی عادت كرده اند؟
همه آمدند ، خواندند ، سر تكان دادند و رفتند
حالا
دوباره اين من و
اين تاريكی و
اين از پی كاغذ و قلم گشتن
گفتم : «بمان!» و نماندی
اما به راستی
ستاره نياز و نوازش
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بی درمان نمی ماند
اين ترانه ها

در تنگنای تنهايی ام زاده می شدند؟
 
 
                                           يغما گلرويی
 
 

بسوخت حافظ و کس حال او به يار نگفت

 

اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد

نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد

اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر

چگونه کشتی از اين ورطه بلا ببرد

فغان که با همه کس غايبانه باخت فلک

که کس نبود که دستی از اين دغا ببرد

گذار بر ظلمات است خضر راهی کو

مباد کآتش محرومی آب ما ببرد

دل ضعيفم از آن می‌کشد به طرف چمن

که جان ز مرگ به بيماری صبا ببرد

طبيب عشق منم باده ده که اين معجون

فراغت آرد و انديشه خطا ببرد

بسوخت حافظ و کس حال او به يار نگفت

مگر نسيم پيامی خدای را ببرد

                    حافظ

 

 

تو را به جان مستان مده شرابم امشب

که یاد چشم مستش کند خرابم امشب

همین دو جرعه می زد به جان زارم آتش

مده ، کز آتش غم کنی کبابم امشب

امید دیدنت را بتا دگر ندارم

بیا به خوابم امشب ، بیا به خوابم امشب

شود که همچو زلفت رسم به روی ماهت

که همچو سنبل تو به پیچ و تابم امشب

کشیده کارم آخر به شام جاودانی

صبا رسان سلامی به آفتابم امشب

ز شعر و عشق ، مطرب ، مگو که سوخت جانم

خدای را میفزا ، به التهابم امشب

حساب می نگهدار ، رفیق من خرابم

گمان کنم که پاک است دگر حسابم امشب

به جان او که از جان دلم به تنگ آمد

دگر امید نبود به هیچ بابم امشب

خوش آنکه نیمهء شب چو سر کنم نواها

ز دور چون شباهنگ دهد جوابم امشب

نگشته روشن از کوه هنوز شمع خاور

کند شرارهء دل چو شمع آبم امشب

 

                        عماد خراسانی

 

به یاد تو

 


تا صبحدم به ياد تو شب را قدم زدم
 
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
 
با آسمان مفاخره كرديم تا سحر
 
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
 
او با شهاب بر شب تب كرده خط كشيد
 
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
 
تا كور سوی اختركان بشكند همه
 
از نام تو به بام افق ها ،‌ علم زدم
 
با وامی از نگاه تو خورشيد های شب
 
نظم قديم شام و سحر را به هم زدم
 
هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود
 
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
 
تا عشق چون نسيم به خاكسترم وزد
 
شک از تو وام كردم و در باورم زدم
 
از شادی ام مپرس كه من نيز در ازل
 
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم
 
 
 
                          حسین منزوی
 
 

تمنای آرزو

 

من كيستم ؟ ترانه لبهای آرزو
 
همچون صدف نشسته به دريای آرزو
 
تلخ آب مرگ می خورم و دم نمی زنم
 
اندر هوای جرعه ی صهبای آرزو
 
مستان به خواب ناز رفته اند و من
 
بيدارم از شراره ی مينای آرزو
 
شبها به ياد روی تو صد بوسه می زنم
 
بر روی ماهتاب شب آرای آرزو
 
جز در سرای درد كه ديگر حكايتی است
 
چشم منست و جلوه دنيای آرزو
 
در گلشن حيات كه روييده خار غم
 
ماييم و ما و سايه طوبای آرزو
 
یپنداشتم كه خواهش دل را كرانه ايست
 
اما كرانه كو و تمنای آرزو
 
امروز خون دل خورم و زنده ام كه باز
 
دل بسته ام به وعده فردای آرزو                                                              
                                                                             فرخ تميمی