حاصل عشق
يک لحظه نشد خيالم آزاد از تو
يک روز نگشت خاطرم شاد از تو
دانی كه ز عشق تو چه شد حاصل من
يک جان و هزار گونه فرياد از تو
فریدون مشیری
يک لحظه نشد خيالم آزاد از تو
يک روز نگشت خاطرم شاد از تو
دانی كه ز عشق تو چه شد حاصل من
يک جان و هزار گونه فرياد از تو
فریدون مشیری
گریه نمی کنم نه اینکه سنگم
گریه غرورم رو به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگی هاش
گریه نمی کنه ، قدم می زنه
گریه نمی کنم ، نه اینکه خوبم
نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم
یک اتفاق نصفه نیمه ام که ، یهو میون زندگی افتادم
یک ماجرای تلخ ناگزیرم
یک کهکشونم ولی بی ستاره
یک قهوه که هرچی شکر بریزی
بازم همون تلخی ناب رو داره
اگر یکی باشه من رو بفهمه
براش غرورم رو به هم می زنم
گریه که سهله ، زیر چتر شونش
تا آخر دنیا قدم می زنم
گریه نمی کنم نه اینکه سنگم
گریه غرورم رو به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگی هاش
گریه نمی کنه ، قدم می زنه
حامد عسگری
|
از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی دل سودا زده ام را به حبیبم دادی داروی کشتن من یاد طبیبم دادی هیچ شیرین سر خونریزی فرهاد نداشت غمزه دمساز تو و عشوه مددکار تو بود راست گویم دل دیوانه گرفتار تو بود ترک آن ماه جفاپیشه چه آسان بودی حرم و دیر توئی کعبه و بتخانه توئی لب دلدار توئی، طرّه ی جانان توئی هرچه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق که به عمری نتوانم همه را بشمارم گرچه زان زلف گره ها زده ای در کارم سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام باز اگر آب حیاتی ست به پیمانه ی توست باز هم عقل کسی راست که دیوانه ی توست آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی بی خبر از حرم و دیر و کلیسا باشم بی تو یک لحظه نباشد که بدنیا باشم بفرست آنچه غمت هست به غمخانه ی من عاقلان بیهده خندند بدیوانه ی تو آه از آندل که نشد مست ز میخانه ی تو آن دلی کز تو نلرزد، به چه ارزد ای عشق
عماد خراسانی
|
چه پر غرور نشستی
بر مسند پادشاهی
با عشق بر سرم تاج نهادی
تو شاه عشق شدی و من ...
من سفید پوشیدم بر خانه سیاه
و سیاه پوشیدی بر خانه سفید
آسمان چه بیرحمانه خندید بر بازی خام ما
ندیدیم که شاه شط رنج سرنوشت
همیشه تنهاست
تنها پنداشتیم
میشود بازی را عوض کرد
دریغ!که چه پندار بیهوده ای بود...
اکنون تو شاه عشقی و من...
مهره ای بر خارج از صحنه سیاه و سفید
هر لحظه دل نگران فریادی
که باور کنم
کیش مات
بازی تمام شد...
شب بو
همه شب نالم چون نی
که غمی دارم ، که غمی دارم
دل و جان بردی اما
نشدی يارم ، يارم
با ما بودی ، بی ما رفتی
چون بوی گل به کجا رفتی
تنها ماندم ، تنها رفتی
چو کاروان رود ، فغانم از زمين ، بر آسمان رود
دور از يارم ، خون می بارم
تو نيستی كه ببينی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
همچو فرهاد بود کوهکنی پيشه ی ما
کوه ما سينه ی ما، ناخن ما تيشه ی ما
بهرِ يک جرعه ی می ، منت ساقی نکشيم
اشک ما باده ی ما ، ديده ی ما شيشه ی ما
ماه من ، شاه من ، بیا دمی به برم ، بیا ای تاج سرم
دل به یار بی وفای خویشتن
دادم و دیدم سزای خویشتن
زخم فرهاد و من از یک تیشه بود
او به سر زد، من به پای خویشتن
هرکه ننشیند به جای خویشتن
افتد و بیند حبیبم سزای خویشتن
اگر دل می بری جانا ، روا باشد که دل داری
ميان دلبران الحق ، به دل بردن سزاواری
دلا ديشب چه می کردی ، تو در کوی حبيب من
زان لحظه كه ديده بر رخت وا كردم
دل دادم و شعر عشق انشا كردم
نی نی غلطم كجا سرودم شعری
تو شعر سرودی و من امضا كردم
خوب يا بد تو مرا ساخته ای
تو مرا صيقلی كرده و پرداخته ای
حمید مصدق
سر خود را مزن اينگونه به سنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ
منشين در پس اين بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مكن ای خسته درين بغض درنگ
دل ديوانه تنها دلتنگ
پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يكی است
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكی است
ديدی آن را كه تو خواندی به جهان يارترين
سينه را ساختی از عشقش سرشارترين
آنكه می گفت منم بهر تو غمخوارترين
چه دلازارترين شد چه دلازارترين
نه همين سردی و بيگانگی از حد گذراند
نه همين در غمت اينگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مكن
آتشی را كه در آن زيسته ای سرد مكن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازين عشق و سرافراز بمان
راه عشق است كه همواره شود از خون رنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ
فريدون مشيری
بسكه جفا ز خار و گل ديد در دل رميده ام
همچو نسيم ازين چمن پای برون كشيده ام
شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد
گشت بلای جان من عشق به جان خريده ام
حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
تا تو ز من بريده ای ، من ز جهان بريده ام
تا به كنارمن بودی ، بود به جا قرار دل
رفتی و رفت راحت از خاطر آرميده ام
تا تو مراد من رهی كشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی من به خدا رسيده ام
چون به بهار سر كند لاله ز خاک من برون
ای گل تازه ياد كن از دل داغ ديده ام
يا ز ره بی وفا بيا ، يا ز دل رهی برو
سوخت در انتظار تو جان به لب رسيده ام
رهی معيری
ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را
با او بگو جکایت شب زنده داریم
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند بشتابد به یاریم
ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من ز عشق پاک من
هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من
ای شعر من بگو که جدایی چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم که از تو به جز ناله بر نخاست
راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی
ای آسمان ، به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم
ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید
یا جان من ز من بستانید بی درنگ
یا پا فرانهید و خدا را خبر کنید
آری ، مگر خدا به دل اندازدش که من
زین آه و ناله راه به جایی نمی برم
جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم
آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من ، همه چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست
عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما اگر خدا بدهد عمر دیگری
فریدون مشیری
ندار عشقم و با دل سر قمارم نیست
که تاب و طاقت آن مستی و خمارم نیست
دگر قمار محبت نمیبرد دل من
که دست بردی از این بخت بدبیارم نیست
من اختیار نکردم پس از تو یار دگر
به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست
به رهگذار تو چشم انتظار خاکم و بس
که جز مزار تو چشمی در انتظارم نیست
تو میرسی به عزیزان سلام من برسان
که من هنوز بدان رهگذر، گذارم نیست
چه عالمی که دلی هست و دلنوازی نه
چه زندگی که غمم است و غمگسارم نیست
به لالههای چمن چشم بسته میگذرم
که تاب دیدن دلهای داغدارم نیست
شهریار
پرکن پياله را
كه اين آب آتشين
ديری است ره به حال خرابم نمی برد
اين جام ها
كه در پيم می شود تهی
دريای آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب می ربايد و آبم نمی برد
من با سمند سركش و جادويی شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره انديشه های ژرف
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا كوچه باغ خاطره های گريز پا
تا شهر يادها
ديگر شرابم جز تا كنار بستر خوابم نمی برد
پر كن پياله را
هان !
ای عقاب عشق !
از اوج قله های مه آلوده دور دست
پرواز كن
به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمی برد
آن بی ستاره ام كه عقابم نمی برد
در راه زندگی
با اين همه تلاش و تقلا و تشنگی
با اين كه ناله می كشم از دل
كه آب
آب
ديگر فريب هم به سرابم نمی برد
پر كن پياله را ، پر كن پياله را !
فریدون مشیری
سالها رو در روی رویا و رایانه زمزمه کردم
و کسی صدای مرا نشنید
تنها چند سایه ی سر براه
همسایه ی صدای من بودند
گفتم: دوستی و دشمنی را با یک دال ننویسید
گفتم: کتاب تربیت شگ و تربیت کودک را
در یک قفسه نگذارید
گفتم: دهاتی حرف بدی نیست
گفتم : تمام این سالها
صادق و سهراب برادر بودند
می شود صدای پای آب را
اتز پس پرچین نیلوفر پوش بوف کور شنید
هرگز حرفهای قشنگ نگفتم
نگفتم: چرا در قفس همسایه ها کرکس نیست
کبوتر و کرکس را در آسمان می خواستم
گفتم: قفسها را بشکنید
و با نرده های نازکش قاب عکس بسازید
و جواب این همه حرف
سنگ و ریسه و دشنام بود
ولی، این خط ! این نشان !
یک روز دری به تخته می خورد !
باد قاصدکی می آورد
که عطر آفتاب و آرزوهای مرا می دهد
این خط ! این نشان !
یک روز همه دهاتی می شویم !
سقفهای سیمان و سنگ را رها می کنیم
و کنار سادگی چادر می زنیم
این خط ّ این نشانّ
یک روز دبستان بی ترکه و ستاره بی هراس می شودّ
کبوترها و کرکس ها
در لوله های خالی توپ تخم می گذارند
و جهان از صدای ترقه خالی می شود
یک روز خورشید پایین می آید
گونه زمین را می بوسد
و آسمان آرزوهای من
آبی می شود!
باور نمی کنی؟
این خط !
این نشان !
یغما گلرویی
تحقیر می شدم که تو قد جهان شدی
با روح بغض کرده ی من مهربان شدی
سرما گرفته بود دو دست مرا که تو
در این دو قطب یخزده آتشفشان شدی
روح مرا سکون غریبی گرفته بود
دریا شدی و باد شدی، بادبان شدی
تسخیر کرده بود مرا دست های خاک
تو آمدی و بال مرا آسمان شدی
چیزی نداشتم همه از دست رفته بود
اما برای من تو زمین و زمان شدی
پس من تمام وسعت خود را دعا شدم
شاید تو مستجاب شوی، ناگهان شدی
فرقی نمی کند که به هم می رسیم یا
در سینه ام برای ابد جاودان شدی
رضا اربعين
پای بند قفسم باز و پر بازم نیست
سر گل دارم و پروانه ی پروازم نیست
گل به لبخند و مرا گریه گرفته ست گلو
چون دلم تنگ نباشد که پر بازم نیست
گاهم از نای دل خویش نوایی برسان
که جزین ناله ی سوز تو دمسازم نیست
در گلو می شکند ناله ام از رقت دل
قصه ها هست ولی طاقت ابرازم نیست
ساز هم با نفس گرم تو آوازی داشت
بی تو دیگر سر ساز و دل آوازم نیست
آه اگر اشک منت باز نگوید غم دل
که درین پرده جز این همدم و همرازم نیست
دلم از مهر تو درتاب شد ای ماه ولی
چه کنم شیوه ی آیینه ی غمازم نیست
به گره بندی آن ابروی باریک اندیش
که به جز روی تو در چشم نظر بازم نیست
سایه چون باد صبا خسته ی سرگردانم
تا به سر سایه ی آن سرو سرافرازم نیست
هوشنگ ابتهاج