غزال رعنا


صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

ای ما را که سر به کوه و بیابان تو داده

شکرفروش که عمرش دراز باد چرا

تفقدی نکند طوطی شکرخا را

غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل

که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را

به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر

ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست 

به بند و دام نگیرند مرغ دانا را

سهی قدان سیه چشم ماه سیما را

چو با حبیب نشینی و باده پیمایی

به یاد دار محبان بادپیما را

جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب

که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را

در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ

سرود زهره به رقص آورد مسیحا را


            خواجه حافظ شیرازی


مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست


مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

که به هر حلقه موییت گرفتاری هست

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

در و دیوار گواهی بدهد کاری هست

هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید

تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم

همه دانند که در صحبت گل خاری هست

نه من خام طمع عشق تو می​ورزم و بس

که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست

باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد

آب هر طیب که در کلبه عطاری هست

من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود

جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست

من از این دلق مرقع به درآیم روزی

تا همه خلق بدانند که زناری هست

همه را هست همین داغ محبت که مراست

که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست

عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند

داستانیست که بر هر سر بازاری هست

             سعدی

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی!


امشب ای ماه  به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم

که تو از دوری خورشید چها می بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من

سر راحـت ننهادی به سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک

تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند

امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن

که توام آینه ی بخت غبار آگینی

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان

 گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه ی طوفان زده سر خواهی زد

ای پرستو که پیام آور فروردینی

شهریارا گر آئین محبت باشد

چه حیاتی و چه دنیای بهشت آئینی

   

   شهریار



نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام

آه ازين يوسف که من در پيرهن گم کرده ام

چون نم اشکی که از مژگان فرو ريزد به خاک

خويش را در نقش پای خويشتن گم کرده ام

از زبان ديگران درد دلم بايد شنيد

کز ضعيفی ها چو نی راه سخن گم کرده ام

ای تمنا ! نوحه کن بر کوشش بی حاصلم

جست و جو ها دارم اما يافتن گم کرده ام

روز و شب خون می خورم در پرده بی طاقتی

گفت و گوی لالم و راه دهن گم کرده ام

شوخی پرواز من رنگ بهار ناز کيست؟

چون پر طاووس، خود را در چمن گم کرده ام

يافتن گم کردنی می خواهد، اما چاره نيست

کاش گم گردم، چه سازم ؟ گم شدن گم کرده ام

چون نفس از مدعای جست و جو آگه نی ام

اين قدر دانم که چيزی هست و من گم کرده ام

بيدل، از درد بيابانْ مرگیِ هوشم مپرس

بيخودی می داند آن راهی که من گم کرده ام

   

             بیدل دهلوی



چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نو بهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است

با بر گ های مرده هم آغوش می کنی

گمراه تر از روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش میکنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من

خوش باد مستیت ، که مرا نوش میکنی

تو دره ی بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟


               فروغ فرخزاد


خانه ام ابری ست


خانه ام ابری ست

یکسره روی زمین ابری ست با آن
 
از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می پیچد

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من!

آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

 
خانه ام ابری ست اما 

ابر بارانش گرفته ست

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم

من به روی آفتابم

می برم در ساحت دریا نظاره


و همه دنیا خراب و خرد از باد است

و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود

راه خود را دارد اندر پیش...

                            نیما یوشیج 


عشق و غرور


ای کاش در آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من

می سپردم که مراقب باش جنس این جام بلور است

پراز عشق و غرور است 

مبادا بازیچه شود ، می شکند!


                       دکتر علی شریعتی


به باغ هم سفران


صدا کن مرا                                                                                           

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن میروید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

کسی نیست بیا زندگی رو بدزدیم ،آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین عقربکهای فواره در صفحه ی ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

(و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد ، آن وقت در پشت یک سنگ 

اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا

و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد

و آن وقت

حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم ، و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از را ه وارد شد 

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من ، مثل ایمانی از تابش استوا گرم

ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.


                    سهراب سپهری


شبهای شعر خوانی من بی فروغ نیست

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم 

حتی اگر به دیده رویا ببینیم 

من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست 

بر این گمان مباش که زیبا ببینم 

شاعر شنیدنی ست ولی میل توست 

 آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم 

این واژه ها صراحت تنهایی من اند 

 با این همه مخواه که تنها ببینیم 

 مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی 

بی خویش در سماع غزل ها ببینیم 

 یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم

در خود که ناگزیری دریا ببینیم 

شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست 

 اما تو با چراغ بیا تا ببینیم


محمد علی بهمنی