هر شب فزايد تاب وتب من

وای از شب من وای از شب من

یا من رسانم لب بر لب او

يا او رساند جان بر لب من

استاد عشقم بنشين و بر خوان

درس محبت در مكتب من

رسم دورنگی آيين مانيست

يكرنگ باشد روز و شب من

گفتم رهی را كامشب چه خواهی؟

گفت آنچه خواهد نوشين لب من

                                       

                                   رهی معيری


 


اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نه

دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی

و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی

خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم

کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید

که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی

شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند

به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت

هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم

 

                        سعدی

 

 

ديگر ساعت بر دست من نخواهی ديد

من بعد عبور ريز عقربه ها را مرور نخواهم كرد

وقتی قراری ما بين نگاه من

و بی اعتنايی نگاه تو نيست

ساعت به چه كار من می آيد؟

می خواهم به سرعت پروانه ها پير شوم

مثل همين گل سرخ ليوان نشين

كه پيش از پريروز شدن امروز

می پژمرد!

دوست دارم كه يک شبه شصت سال را سپری كنم

بعد بيايم و با عصايی در دست

كنار خيابانی شلوغ منتظرت شوم

تا تو بيايی

مرا نشناسی

ولی دستم را بگيری و از ازدحام خيابان عبورم دهی!

حالا می روم كه بخوابم

خدا را چه ديده ای

شايد فردا

به هيئت پيرمردی برخواستم

تو هم از فردا

دست تمام پيرمردان وامانده در كنار خيابان را بگير!

دلواپس نباش

آشنايی نخواهم داد

قول می دهم آنقدر پير شده باشم

كه از نگاه كردن به چشمهايم نيز

مرا نشناسی

شب بخير...!

                         

                          يغما گلرويی

 

 

صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد

بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد

بی تو می گویند: تعطیل است کار عشق بازی

عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد

جغد بر ویرانه می خواند به انکار تو اما

خاک این ویرانه ها بویی از آن گنجینه دارد

خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد

عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد

در هوای عاشقان پر می کشد با بی قراری

آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد

ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می گشاید

آن که در دستش کلید شهر پر آیینه دارد

 

                                    

                                   قیصرامین پور


 

 

ز سرگذشت چمن دل به درد می آيد

ببند پنجره را باد سرد می آيد

دريغ باغ گل سرخ من كه در غم او

همه زمين و زمان زار و زرد می آيد

نمی رود ز دل من صفای صورت عشق

و گر بر آينه باران گرد می آيد

به شاهراه طلب نيست بيم گمراهی

كه راه با قدم رهنورد می آيد

تو مرد باش و مينديش از گرانی درد

هميشه درد به سروقت مرد می آيد

دگر به سوز دل عاشقان كه خواهد خواند

دلم ز ناله ی بلبل به درد می آيد

          

                    هوشنگ ابتهاج

 

 

گفتم: «بمان!» و نماندی
رفتی
بالای بام آرزوهای من نشستی و پايين نيامدی
گفتم
نردبان ترانه تنها سه پله دارد
 
سكوت و صعود و سقوط !
تو صدای مرا نشنيدی
و من
هی بالا رفتم ، هی افتادم !
هی بالا رفتم ، هی افتادم ...!
تو می دانستی كه من از تنهايی و تاريكی می ترسم
 
ولی فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدی
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم
بی چراغ قلمی پيدا كردم
و بی چراغ از تو نوشتم
نوشتم ، نوشتم ...!
حالا همسايه ها با صدای آواز های من گريه می كنند
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا می كنند
و می خندند !
عده ای سر بر كتابم می گذارند و رؤيا می بينند
اما چه فايده؟
هيچكس از من نمی پرسد
بعد از اين همه ترانه بی چراغ
چشمهايت به تاريكی عادت كرده اند؟
همه آمدند ، خواندند ، سر تكان دادند و رفتند
حالا
دوباره اين من و
اين تاريكی و
اين از پی كاغذ و قلم گشتن
گفتم : «بمان!» و نماندی
اما به راستی
ستاره نياز و نوازش
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بی درمان نمی ماند
اين ترانه ها

در تنگنای تنهايی ام زاده می شدند؟
 
 
                                           يغما گلرويی
 
 

بسوخت حافظ و کس حال او به يار نگفت

 

اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد

نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد

اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر

چگونه کشتی از اين ورطه بلا ببرد

فغان که با همه کس غايبانه باخت فلک

که کس نبود که دستی از اين دغا ببرد

گذار بر ظلمات است خضر راهی کو

مباد کآتش محرومی آب ما ببرد

دل ضعيفم از آن می‌کشد به طرف چمن

که جان ز مرگ به بيماری صبا ببرد

طبيب عشق منم باده ده که اين معجون

فراغت آرد و انديشه خطا ببرد

بسوخت حافظ و کس حال او به يار نگفت

مگر نسيم پيامی خدای را ببرد

                    حافظ

 

 

تو را به جان مستان مده شرابم امشب

که یاد چشم مستش کند خرابم امشب

همین دو جرعه می زد به جان زارم آتش

مده ، کز آتش غم کنی کبابم امشب

امید دیدنت را بتا دگر ندارم

بیا به خوابم امشب ، بیا به خوابم امشب

شود که همچو زلفت رسم به روی ماهت

که همچو سنبل تو به پیچ و تابم امشب

کشیده کارم آخر به شام جاودانی

صبا رسان سلامی به آفتابم امشب

ز شعر و عشق ، مطرب ، مگو که سوخت جانم

خدای را میفزا ، به التهابم امشب

حساب می نگهدار ، رفیق من خرابم

گمان کنم که پاک است دگر حسابم امشب

به جان او که از جان دلم به تنگ آمد

دگر امید نبود به هیچ بابم امشب

خوش آنکه نیمهء شب چو سر کنم نواها

ز دور چون شباهنگ دهد جوابم امشب

نگشته روشن از کوه هنوز شمع خاور

کند شرارهء دل چو شمع آبم امشب

 

                        عماد خراسانی

 

به یاد تو

 


تا صبحدم به ياد تو شب را قدم زدم
 
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
 
با آسمان مفاخره كرديم تا سحر
 
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
 
او با شهاب بر شب تب كرده خط كشيد
 
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
 
تا كور سوی اختركان بشكند همه
 
از نام تو به بام افق ها ،‌ علم زدم
 
با وامی از نگاه تو خورشيد های شب
 
نظم قديم شام و سحر را به هم زدم
 
هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود
 
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
 
تا عشق چون نسيم به خاكسترم وزد
 
شک از تو وام كردم و در باورم زدم
 
از شادی ام مپرس كه من نيز در ازل
 
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم
 
 
 
                          حسین منزوی
 
 

تمنای آرزو

 

من كيستم ؟ ترانه لبهای آرزو
 
همچون صدف نشسته به دريای آرزو
 
تلخ آب مرگ می خورم و دم نمی زنم
 
اندر هوای جرعه ی صهبای آرزو
 
مستان به خواب ناز رفته اند و من
 
بيدارم از شراره ی مينای آرزو
 
شبها به ياد روی تو صد بوسه می زنم
 
بر روی ماهتاب شب آرای آرزو
 
جز در سرای درد كه ديگر حكايتی است
 
چشم منست و جلوه دنيای آرزو
 
در گلشن حيات كه روييده خار غم
 
ماييم و ما و سايه طوبای آرزو
 
یپنداشتم كه خواهش دل را كرانه ايست
 
اما كرانه كو و تمنای آرزو
 
امروز خون دل خورم و زنده ام كه باز
 
دل بسته ام به وعده فردای آرزو                                                              
                                                                             فرخ تميمی
 

 


دل دیوانه باز بر در عشق

به دمی درکشید ساغر عشق

باز جانم به مهر دربند است

مهره گرد آمده به ششدر عشق

کرد بازم مشام جان خوشبو

نکهتی از بخور مجمر عشق

وه! که ناگه بسر برآید باز

دیگ سودای ما بر آذر عشق

نامه‌ی دوست زیر پر دارد

در هوای دلم کبوتر عشق

حسن روی تو می‌رباید دل

ورنه دل را نبود خود سر عشق

گر عراقی بدی خریدارت

لایق وصل بود و در خور عشق

                     

                    عراقی

 

هوای گریه

 

یک شب هوای گریه

یک شب هوای فریاد

امشب دلم هوای تو کرده است

فوج اثیری دُرناها

در باران شعری مهاجر است

که می گذرد

و آن صدای زمزمه وار

که لحظه لحظه

به من نزدیک می شود

آهنگ بال بال شعرم

شعرم هوای نشستن دارد

شب را تا صبح

مهمان کوچه های بارانی خواهم بود

و برگ برگ دفتر غمگینم را

در باران خواهم شست

آنگاه شعر تازه ام را

که شعر شهرهایم خواهد بود

با دست های شاعرانه تو

بر دفتری که خالی است خواهم نوشت

ای نام تو تغزل دیرینم در باران !

یک شب هوای گریه

یک شب هوای فریاد

امشب دلم هوای تو کرده است

 

                      حسین منزوی


 

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

یا بخت من طریق مروت فروگذاشت

یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم

چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

شوخی مکن که مرغ دل بی‌قرار من

سودای دام عاشقی از سر به درنکرد

هر کس که دید روی تو بوسید چشم من

کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع

او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

                                

                                   حافظ

 

 

هر كه‌ دلارام‌ ديد از دلش‌ آرام‌ رفت‌

چشم‌ ندارد خلاص‌ هر كه‌ در اين‌ دام‌ رفت

ياد تو میرفت‌ و ما عاشق‌ و بیدل‌ بديم‌

پرده‌ برانداختی‌ كار به‌ اتمام‌ رفت

ماه‌ نتابد به‌ روز چيست‌ كه‌ در خانه‌ تافت‌

سرو نرويد به‌ بام‌ كيست‌ كه‌ بر بام‌ رفت

مشعله‌ای‌ بر فروخت‌ پرتو خورشيد عشق‌

خرمن‌ خاصان‌ بسوخت‌ خانه‌گه‌ عام‌ رفت

عارف‌ مجموع‌ را در پس‌ ديوار صبر

طاقت‌ صبرش‌ نبود ننگ‌ شد و نام‌ رفت

گر به‌ همه‌ عمر خويش‌ با تو برآرم‌ دمی‌

حاصل‌ عمر آن‌ دم‌ است‌ باقی‌ ايام‌ رفت

هر كه‌ هوايی‌ نپخت‌ يا به‌ فراقی‌ نسوخت‌

آخر عمر از جهان‌ چو برود خام‌ رفت

ما قدم‌ از سر كنيم‌ در طلب‌ دوستان‌

راه‌ به‌ جايی‌ نبرد هر كه‌ به‌ اقدام‌ رفت

همت‌ سعدی‌ به‌ عشق‌ ميل‌ نكرديی ولی

می‌ چو فرو شد به‌ كام‌ عقل‌ به‌ ناكام‌ رفت‌

                         

                               سعدی


 

 

از زمزمه دلتنگيم ، از همهمه بيزاريم

نه طاقت خاموشی ، نه ميل سخن داريم

آوار پريشانی‌ست ، رو سوی چه بگريزيم؟

هنگامۀ حيرانی‌ست ، خود را به که بسپاريم؟

تشويش هزار «آيا» ، وسواس هزار «اما»

کوريم و نمی‌بينيم ، ورنه همه بيماريم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست

امروز که صف در صف خشکيده و بی‌باريم

دردا که هدر داديم آن ذات گرامی را

تيغيم و نمی‌بريم ، ابريم و نمی‌باريم

ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب

گفتند که بيداريد؟ گفتيم که بيداريم

من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته

اميد رهايی نيست وقتی همه ديواريم

                           

                                         حسین منزوی

 

  

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

 در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت

 قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت

گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید

قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

همنوای دل من بود به هنگام قفس

ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

 

                           هوشنگ ابتهاج      

  

یار مهربان

 

بوی جوی موليان آيد همی
 
ياد يار مهربان آيد همی
 
ريگ آموی و درشتيهای او
 
زير پايم پرنيان آيد همی
 
آب جيحون از نشاط روی دوست
 
خنگ ما را تا ميان آيد همی
 
ای بخارا شاد باش و دير زی
 
مير زی تو شادمان آيد همی
 
مير ماه است و بخارا آسمان
 
ماه سوی آسمان آيد همی
 
مير سروست و بخارا بوستان
 
سرو سوی بوستان آيد همی
 
بوی جوی موليان ياد يار مهربان
 
بوی جوی موليان ياد يار مهربان آيد همی
 
بوی جوی موليان ياد يار مهربان آيد همی
 
 
 
                                رودکی
 
 
 
 

الهه ناز

 

بــــاز ای الهه ناز

با دل من بســـاز

كين غم جانگداز

برود ز برم

گــــــر دل من نياسود

از گناه تو بود

بيا تا ز سر

گنهت گذرم

بــــاز می كنم دست ياری بسويت دراز

بيا تا غم خود را با راز و نياز

ز خاطر ببرم

گــــر نكند تير خشمت دلم را هدف

بخدا همچون مرغ پرشور و شعف

بسويت بپرم

آنكه او به غمت دل بندد چون من كيست

ناز تو بيش از اين بهر چيست

تو الهه نازی ، در بزمم بنشين

من تورا وفادارم ، بيا كه جز اين

نباشد هنرم

اين همه بی وفايی ندارد ثمر

بخدا اگر از من نگيری خبر

نيابی اثرم


                                                                

                                                             کریم فکور

 

 

غزل تنهایی

 


تا همسفرم عشق است در جاده تنهايی

از دست نخواهم داد دامان شكيبايی

تا من به تو دل دادم افسانه شده يادم

چون حافظ و مولانا در رندی و شيدايی
از عشق تو سهم من ، همواره همين بوده است

رسوايی و حيرانی ، حيرانی و رسوايی
تو آتش و من دودم ، دريا تو و من رودم

هر چند محال اما ، چيزی است تماشايی
چندی است كه پيوندی است پيوند خوشايندی است

بين تو و آيينه ، آيينه و زيبايی
من دستم و تو بخشش ، تو هديه و تو خواهش

من زين سو و تو زان سو ، می آيم و می آيی
با گردش چشمانت افتاده به ميدانت

انبوه شهيدانت ، تا باز چه فرمايی
بی ساحل آغوشت آغوش سحرپوشت

چندی است كه طوفانی است ، اين ديده دریایی

 

                                   سهيل محمودی

 

 

شعر بی دروغ

 

ما که اين همه برای عشق

آه و ناله ی دروغ می کنيم

راستی چرا

در رثای بی شمار عاشقان

که بی دريغ

خون خويش را نثار عشق می کنند

از نثار يک دريغ هم

دريغ می کنيم؟

                                

                          قيصر امين پور