غزل تنهایی
تا همسفرم عشق است در جاده تنهايی
از دست نخواهم داد دامان شكيبايی
تا من به تو دل دادم افسانه شده يادم
چون حافظ و مولانا در رندی و شيدايی
از عشق تو سهم من ، همواره همين بوده است
رسوايی و حيرانی ، حيرانی و رسوايی
تو آتش و من دودم ، دريا تو و من رودم
هر چند محال اما ، چيزی است تماشايی
چندی است كه پيوندی است پيوند خوشايندی است
بين تو و آيينه ، آيينه و زيبايی
من دستم و تو بخشش ، تو هديه و تو خواهش
من زين سو و تو زان سو ، می آيم و می آيی
با گردش چشمانت افتاده به ميدانت
انبوه شهيدانت ، تا باز چه فرمايی
بی ساحل آغوشت آغوش سحرپوشت
چندی است كه طوفانی است ، اين ديده دریایی
سهيل محمودی
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 20:21 توسط غم دل