شعر دیوانگی

 

رنجش دهم ، زجرش دهم، زارش كنم، خوارش كنم

از بوسه های آتشین ، از خنده های دلنشین

صد شعله در جانش كنم ، رامش كنم، رامش كنم

در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری

از ننگ آزارش دهم ، از غصه بیمارش كنم

بندی به پایش افكنم ، گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر ، كالای بازارش كنم

گوید بیفزا مهر خود ، گویم بكاهم مهر خود

گوید كه كمتر كن جفا ، گویم كه بسیارش كنم

هر شامگه در خانه ای ، چابكتر از پروانه ای

رقصم بر بیگانه ای ، از خویش بیزارش كنم

چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از سودای من

منزل كنم در كوی او  ، باشد كه دیدارش كنم

گیسوی خود افشان كنم ، جادوی خود پژمان كنم

با گونه گون سوگندها ، بار دگر یارش كنم

چون یار شد بار دگر ، كوشم به آزار دگر

تا این دل دیوانه را ، راضی ز آزارش كنم

 

 

                 سیمین بهبهانی

 

 

 

« پاسخ به شعر دیوانگی »

 

یارت شوم یارت شوم ، هر چند آزارم كنی

نازت كشم نازت كشم ، گر در جهان خوارم كنی

بر من پسندی گر منم ، دل را نساز غرق غم

باشد شفا بخش دلم ، كز عشق بیمارم كنی

گر رانیم از كوی خود ، ور باز خوانی سوی خود

با قهر و مهرت خوش دلم ، هر عشوه در كارم كنی

من طایر پر بسته ام ، در كنج غم بنشسته ام

من گر قفس بشكسته ام ، تا خود گرفتارم كنی

من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام

یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم كنی

ما را چو كردی امتحان ، ناچار گردی مهربان

رحم آر ای آرام جان ، بر این دل زارم كنی

گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی

كامم دهی ، الطاف بسیارم كنی

 

 

                              ابراهیم صبا

 

 

« پاسخ به پاسخ دیوانگی »

 

گفتی شفا بخشم ترا ، وز عشق بیمارت كنم

یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت كنم

گفتی كه دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم

خوابی مبارک دیده ای ، ترسم كه بیدارت كنم

 

                                       

                                         سیمین بهبهانی

 

 

 

بسكه جفا ز خار و گل ديد در دل رميده ام
همچو نسيم ازين چمن پای برون كشيده ام

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد
گشت بلای جان من عشق به جان خريده ام

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
تا تو ز من بريده ای ، من ز جهان بريده ام

تا به كنارمن بودی ، بود به جا قرار دل
رفتی و رفت راحت از خاطر آرميده ام

تا تو مراد من رهی كشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی من به خدا رسيده ام

چون به بهار سر كند لاله ز خاک من برون
ای گل تازه ياد كن از دل داغ ديده ام

يا ز ره بی وفا بيا ، يا ز دل رهی برو
سوخت در انتظار تو جان به لب رسيده ام

                                  رهی معيری


 

...ما مقدس آتشی بودیم

 

آب و آتش نسبتی دارند جاويدان

مثل شب با روز ، اما از شگفتي ها

ما مقدس آتشی بوديم و آب زندگی در ما

آتشی با شعله های آبی زيبا

آه...!

سوزدم تا زنده ام يادش كه ما بوديم

آتشی سوزان و سوزاننده و زنده

چشمه ی بس پاكی روشن

هم فروغ و فر ديرين را فروزنده

هم چراغ شب زدای معبر فردا

آب و آتش نسبتی دارند ديرينه

آتشی كه آب می پاشند بر آن ، می كند فرياد

ما مقدس آتشی بوديم ، بر ما آب پاشيدند

آبهای شومی و تاريكی و بيداد

خاست فريادی ، و درد آلود فريادی

من همان فريادم ، آن فرياد غم بنياد

هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود

من نخواهم برد ، اين از ياد

كآتشی بوديم بر ما آب پاشيدند

گفتم و می گويم و پيوسته خواهم گفت

ور رود بود و نبودم

همچنان كه رفته است و می رود

بر باد ...

                          

 

             مهدی اخوان ثالث

 

می آید...!

 


خواب ديدم كه شبی رهگذری می آيد
"شب دلتنگ مرا سر زده می آرايد"

می رسد تا كه پس از اين همه دلتنگی ها
گره از بغض غزل های ترم بگشايد

اين همه شور كه در ذهن غزل های من است
بوی ياسی ست كه از هرم تنش می آيد

غزلم نذر نگاهت مددی كن؛ چنديست
"مرگ دارد تن خود را به تنم می سايد"

             

حمزه ياسمی

 

 

چه خوش افسانه می گويی به افسون های خاموشی
مرا از ياد خود بستان بدين خواب فراموشی

ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگيرم
كه من خود غرقه خواهم شد درين دريای مدهوشی

می از جام مودت نوش و در كار محبت كوش
به مستی ، بی خمارست اين می نوشين اگر نوشی

سخن ها داشتم دور از فريب چشم غمازت
چو زلفت گر مرا بودی مجال حرف در گوشی

نمی سنجد و می رنجند ازين زيبا سخن سايه
بيا تا گم كنم خود را به خلوت های خاموشی

 

                     

                         هوشنگ ابتهاج

 

 

بیا ای آنک بردی تو قرارم
درآ چون تنگ شکر در کنارم

دل سنگین خود را بر دلم نه
نمی‌بینی که از غم سنگسارم

بیا نزدیک و بر رویم نظر کن
نشانی‌ها نگر کز عشق دارم

بسوزم پرده هفت آسمان را
اگر از سوز دل دودی برآرم

خزان گر باغ و بستان را بسوزد
بخنداند جهان را نوبهارم

جهان گوید که بازآ ای بهاران
که از ظلم خزان صد داغ دارم

بگردان ساقیا جام خزانی
که از عشق بهار اندر خمارم

بده چیزی که پنهان است چون جان
به جان تو مده بیش انتظارم

        

             مولوی

 

دود سوز من گذشت از آسمان

 

کی بود کین درد را درمان کنی؟
کی بود کین رنج را آسان کنی؟

کی بسازی چاره‌ی بیچاره‌ای؟
بی‌دلی را کی دوای جان کنی؟

کی برون آیی ز پرده آشکار؟
چند روی خوب را پنهان کنی؟

چند رو گردانی از سرگشته‌ای؟
عاجزی را چند سرگردان کنی؟

در بیابان غمم، وقت این دم است
کابر رحمت بر سرم باران کنی

بسکه غم خوردم ز جان سیر آمدم
چند بر خوان غمم مهمان کنی؟

دود سوز من گذشت از آسمان
تا کیم در بوته‌ی هجران کنی؟

همچو ابراهیم از لطفت سزد
کز میان آتشم بستان کنی

چون عراقی سر نهاده در برت
هم سزد گر درد او درمان کنی

  

  عراقی

 

 

 

كاش می ديدم چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

آه وقتی كه تو لبخند نگاهت را می تابانی

بال مژگان بلندت را می خوابانی

آه وقتی كه تو چشمانت

آن جام لبالب از جاندارو را

سوی اين شتنه جان سوخته می گردانی

موج موسيقی عشق

از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ويرانگر شوق

پرپرم می كند ای غنچه رنگين پر پر

من در آن لحظه كه چشم تو به من می نگرد

برگ خشكيده ايمان را

در پنجه باد

رقص شيطان خواهش را

در آتش سبز

نور پنهانی بخشش را

در چشمه مهر

اهتزاز ابديت را می بينم

بيش از اين سوی نگاهت نتوانم نگريست

اهتزاز ابديت را يارای تماشايم نيست

كاش می گفتی چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

 

                                                               فريدون مشيری


 

 

آتش به جانم افكند ، شوق لقای دلدار
از دست رفت صبرم ، ای ناقه! پای بردار

ای ساربان! خدا را؛ پيوسته متصل ساز
ايوار را به شبگير ، شبگير را به ايوار

در كيش عشقبازان ، راحت روا نباشد
ای ديده! اشک می‌ريز ، ای سينه! باش افگار

هر سنگ و خار اين راه ، سنجاب دان و قاقم
راه زيارت است اين ، نه راه گشت بازار

با زائران محرم ، شرط است آنكه باشد
غسل زيارت ما ، از اشک چشم خونبار

ما عاشقان مستيم ، سر را ز پا ندانيم
اين نكته‌ها بگيريد ، بر مردمان هشيار

در راه عشق اگر سر ، بر جای پا نهاديم
بر ما مگير نكته ، ما را ز دست مگرار

در فال ما نيايد جز عاشقی و مستی
در كار ما بهائی كرد استخاره صد بار

              

شیخ بهائی


 

 

سکوت می کنم و عشق در دلم جاری است
که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است

تمام روز اگر بی تفاوتم ؛ اما
شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است

رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز
به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری است

مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو ، گاهی
کمال عشق ، جنون است و دیگر آزاری است

مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست
ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاری است

بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب
جهان جهنم ما را ، که غرق بیزاری است

          

 حسین منزوی

 

 

صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد
بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد

بی تو می گویند: تعطیل است کار عشق بازی
عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد

جغد بر ویرانه می خواند به انکار تو اما
خاک این ویرانه ها بویی از آن گنجینه دارد

خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد
عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد

در هوای عاشقان پر می کشد با بی قراری
آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد

ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می گشاید
آن که در دستش کلید شهر پر آیینه دارد

           

                                    قیصرامین پور

 

 

ز سرگذشت چمن دل به درد می آيد
ببند پنجره را باد سرد می آيد

دريغ باغ گل سرخ من كه در غم او
همه زمين و زمان زار و زرد می آيد

نمی رود ز دل من صفای صورت عشق
و گر بر آينه باران گرد می آيد

به شاهراه طلب نيست بيم گمراهی
كه راه با قدم رهنورد می آيد

تو مرد باش و مينديش از گرانی درد
هميشه درد به سروقت مرد می آيد

دگر به سوز دل عاشقان كه خواهد خواند
دلم ز ناله ی بلبل به درد می آيد

                                                                         

        هوشنگ ابتهاج

 

رمیده

 

نمیدانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من

افسرده است این قلب پر سوز

ز جمع آشنایان می گریزم

به کنجی میخزم آرام و خاموش

نگاهم  غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم  از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند

برویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بد نام گفتند

دل من ای دل دیوانه ی من

که می سوزی  از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدا را بس کن این دیوانگی ها

 

         فروغ فرخزاد

 

 

بس که پیدا بودی

هیچکس با خبر از نام و نشان تو نبود

چشمه ای صاف نهان در دل کوه

غنچه ای سرخ نهان در دل مه

هیچکس در پی روح جوان تو نبود

نگران همه بودی اما هیچکس نگران تو نبود

 

           عمران صلاحی

 


بوی مريم

 

... گفته بودی

بوی مريم برای رؤياهايت رنگ می آورد

رؤياهای رنگی ات حالا

كدام پيراهن زنانه را معطر می كند ؟

                  

                مريم اسدی

 

به این غروب غریبم بخند حرفی نیست

 

به التماس نجیبم بخند حرفی نیست

شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست

در امتداد جنونم بیا و رو در رو

به خنده‫های عجیبم بخند حرفی نیست

از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند

به این غروب غریبم بخند حرفی نیست

طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند

تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست

من از عبور نگاهی شکستهام ، آری

شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست

به حال من پری دل گرفته هم خندید

تو هم بخند حبیبم ـ بخند حرفی نیست

                           

                             مسعود سلاجقه


 

نامه ای برای تو

 

اين ترانه بوی نان نمی دهد

بوی حرف ديگران نمی دهد

سفره دلم دوباره باز شد

سفره ای كه بوی نان نمی دهد

نامه ای كه ساده و صميمی است

بوی شعر و داستان نمی دهد

… با سلام و آروزی طول عمر

كه زمانه اين زمان نمی دهد

كاش اين زمانه زير و رو شود

روی خوش به ما نشان نمی دهد

يک وجب زمين برای باغچه

يک دريچه آسمان نمی دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن

گز زمين دهد زمان نمی دهد

فرصتی برای دوست داشتن

نوبتی به عاشقان نمی دهد

هيچكس برايت از صميم دل

دست دوستی تكان نمی دهد

هيچ كس به غير ناسزا تو را

هديه ای به رايگان نمی دهد

كس ز فرط های و هوی گرگ و ميش

دل به هی هی شبان نمی دهد

جز دلت كه قطره ای است بی كران

كس نشان ز بی كران نمی دهد

عشق نام بی نشانه است و كس

نام ديگری به آن نمی دهد

جز تو هيچ ميزبان مهربان

نان و گل به ميهمان نمی دهد

نااميدم از زمين و از زمان

پاسخم نه اين ، نه آن ، نمی دهد

پاره های اين دل شكسته را

گريه هم دوباره جان نمی دهد

خواستم كه با تو درد دل كنم

گريه ام ولی امان نمی دهد

                                  

 قيصر امين پور



حاصل عمر

 

بسكه جفا ز خار و گل ديد در دل رميده ام
 
همچو نسيم ازين چمن پای برون كشيده ام
 
شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد
 
گشت بلای جان من عشق به جان خريده ام
 
حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
 
تا تو ز من بريده ای ، من ز جهان بريده ام
 
تا به كنار من بودی ، بود به جا قرار دل
 
رفتی و رفت راحت از خاطر آرميده ام
 
تا تو مراد من رهی كشته مرا فراق تو
 
تا تو به داد من رسی من به خدا رسيده ام
 
چون به بهار سر كند لاله ز خاک من برون
 
ای گل تازه ياد كن از دل داغ ديده ام
 
يا ز ره بی وفا بيا ، يا ز دل رهی برو
 
سوخت در انتظار تو جان به لب رسيده ام
 
          
                       رهی معيری

هوای گریه

 


دلم گرفته ای دوست ، هوای گريه با من

گر از قفس گريزم، کجا روم، کجا من؟

کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارم

که ديده بر گشودم به کنج تنگنا من

نه بسته ام به کس دل ، نه بسته دل به من کس

چو تخته پاره بر موج ، رها... رها... رها... من

ز من هرآن که او دور ، چو دل به سينه نزديک

به من هر آن که نزديک ، از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويی ، نه باده در سبويی

که تر کنم گلويی ، به ياد آشنا من

ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟

که گويدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم ، در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گريه با من...!

                                  

               سیمین بهبهانی

 

خداوندا

 

خدایا کفر نمی‌گویم

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی‌‌آنکه خود خواهم ، اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرماخیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این ‌سو و آن ‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت ، از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است           

 

            علی شریعتی