خواب و خيال
نازنين آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت اين غمكده بالا زد و رفت
كنج تنهايی ما را به خيالی خوش كرد
خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما ديد و دريغش آمد
آتش شوق درين جان شكيبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه كارش می خورد
كه چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گريه ی توفانی ام انديشه نكرد
چه دلی داشت خدايا كه به دريا زد و رفت
بود آيا كه ز ديوانه ی خود ياد كند
آن كه زنجير به پای دل شيدا زد و رفت
سايه آن چشم سيه با تو چه می گفت كه دوش
عقل فرياد برآورد و به صحرا زد و رفت
هوشنگ ابتهاج
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 19:27 توسط غم دل