فریب
|
از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی دل سودا زده ام را به حبیبم دادی داروی کشتن من یاد طبیبم دادی هیچ شیرین سر خونریزی فرهاد نداشت غمزه دمساز تو و عشوه مددکار تو بود راست گویم دل دیوانه گرفتار تو بود ترک آن ماه جفاپیشه چه آسان بودی حرم و دیر توئی کعبه و بتخانه توئی لب دلدار توئی، طرّه ی جانان توئی هرچه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق که به عمری نتوانم همه را بشمارم گرچه زان زلف گره ها زده ای در کارم سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام باز اگر آب حیاتی ست به پیمانه ی توست باز هم عقل کسی راست که دیوانه ی توست آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی بی خبر از حرم و دیر و کلیسا باشم بی تو یک لحظه نباشد که بدنیا باشم بفرست آنچه غمت هست به غمخانه ی من عاقلان بیهده خندند بدیوانه ی تو آه از آندل که نشد مست ز میخانه ی تو آن دلی کز تو نلرزد، به چه ارزد ای عشق
عماد خراسانی
|