دیشب در خلوت تنهای دلم با تو سخن ها گفتم

از غم و اندوه این دل تنها گفتم

گفتم از دردی که سوزانده سرا پای مرا

بر غم نشانده همه دنیای مرا

گفتم از سردی ایام زمستان دلت

که زدوده یاد من از خاطرت

گفتم از عهدی که بستی و شکستی

خود ندانم که چرا دشمن این دل ز چه هستی

گفتم های های گریه ی این دل برای توست

هر صدا به گوش دل من صدای توست

گفتم تا به کی از هجر تو این دیده تر کنم

شب را با غصه ی هجران تو سحر کنم

گفتم چه دیده ای که دل از مهر من بریده ای

یا خدا نکرده پی عشق دیگری

با های های گریه ام از گفته ها بدر شدم

واقف ز حال ریش و دو چشمان تر شدم

خنده ای تلخ به حیرانی این دل تنها کردم

نفرین به عشق همه دنیا کردم

با خودم عهد نمودم که دگر یاد تو هرگز نکنم

سر سودا زده بر باد تو هرگز نکنم

گرچه از مهر تو دل کندنم آسان نبود

لیک این به که مرا جور تو امکان نبود

منم و خلوت دل ، درد نهان

چاره ای نیست بر این رنج زمان

 

                                         شازیه صابری