رحیل
|
|
فرياد كه از عمر جهان هر نفسی رفت ديديم كزين جمع پراكنده كسی رفت شادی مكن از زادن و شيون مكن از مرگ زين گونه بسی آمد و زين گونه بسی رفت آن طفل كه چو پير ازين قافله درماند وان پير كه چون طفل به بانگ جرسی رفت از پيش و پس قافله ی عمر ميانديش گه پيشروی پی شد و گه باز پسی رفت ما همچو خسی بر سر دريای وجوديم درياست چه سنجد كه بر اين موج خسی رفت رفتی و فراموش شدی از دل دنيا چون ناله ی مرغی كه ز ياد قفسی رفت رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد بيدادگری آمد و فريادرسی رفت اين عمر سبک سايه ی ما بسته به آهی ست دودی ز سر شمع پريد و نفسی رفت
هوشنگ ابتهاج
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 0:11 توسط غم دل