چه خوش افسانه می گويی به افسون های خاموشی
مرا از ياد خود بستان بدين خواب فراموشی
ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگيرم
كه من خود غرقه خواهم شد درين دريای مدهوشی
می از جام مودت نوش و در كار محبت كوش
به مستی ، بی خمارست اين می نوشين اگر نوشی
سخن ها داشتم دور از فريب چشم غمازت
چو زلفت گر مرا بودی مجال حرف در گوشی
نمی سنجد و می رنجند ازين زيبا سخن سايه
بيا تا گم كنم خود را به خلوت های خاموشی
هوشنگ ابتهاج
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 15:21 توسط غم دل