نام ما را دیوانه و رسوا نهاد


عشق شوقی در نهاد ما نهاد
جان ما را در کف غوغا نهاد

فتنه‌ای انگیخت، شوری درفکند
در سرا و شهر ما چون پا نهاد

جای خالی یافت از غوغا و شور
شور و غوغا کرد و رخت آنجا نهاد

نام و ننگ ما همه بر باد داد
نام ما دیوانه و رسوا نهاد

چون عراقی را، درین ره، خام یافت
جان ما بر آتش سودا نهاد

       عراقی


نکنم به ترک زاری


مکن از برم جدایی، مرو از کنارم امشب
که نمی‌شکیبد از تو دل بی‌قرارم امشب

ز طرب نماند باقی، که مرا تو هم وثاقی
چو لب تو گشت ساقی نکند خمارم امشب

چه زنی صلای رفتن؟چو نماند پای رفتن
چه کنی هوای رفتن؟ که نمیگذارم امشب

به رخم چو بر گشادی در وعدها که دادی
نه شگفت اگر به شادی نفسی برآرم امشب

چو شدم وصال روزی، به توقعم چه سوزی؟
چه شود که بر فروزی دل سوکوارم امشب؟

گل بخت شد شکفته، که شوم چو بخت خفته
که تو داده‌ای نهفته بر خویش بارم امشب

اگر از هزار دستم، بکشند خوار و پستم
چو یکی همی پرستم، چه غم از هزارم امشب

دگر آرزو نجویم، پی آرزو نپویم
همه از تو شکر گویم، که تویی شکارم امشب

دل اوحدی تو داری، چو نمی‌دهی بیاری
نکنم به ترک زاری، که ز عشق زارم امشب

                اوحدی


کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟

 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب 

بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه 

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب 

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من 

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست 

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو 

که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب 

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

 

                               محمد علی بهمنی

 


بر اشکم کهربا آبیست روشن
سرشکم بی تو خونابیست روشن

اگر گفتم که اشکم سیم نابست
خطا گفتم که سیمابیست روشن

شبی خورشید را در خواب دیدم
توئی تعبیر و این خوابیست روشن

شکنج زلف و روی دلفروزت
شبی تاریک و مهتابیست و روشن

خطت از روشنائی نامه‌ی حسن
بگرد عارضت بابیست روشن

رخت در روشنی برد آب آتش
ولی در چشم ما آبیست روشن

دلم تا شد مقیم طاق ابروت
چو شمعی پیش محرابیست روشن

کجا از ورطه‌ی عشقت برم جان
چو می‌دانم که غرقابیست روشن

درش خواجو بهر بابی که خواهی
ز فردوس برین بابیست روشن


خواجو


غمی غمناک


شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده


می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افروز مرا بر غم ها


فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی


نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل

وای ! این شب چقدر تاریک است


خنده ای کو که به دل انگیزم

قطره ای کو که به دریا ریزم

صخره ای کو که بدان آویزم


مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است


سهراب سپهری



در همه شهر خبر شد که تو معشوق منی
این همه دوری و پرهیز و تکبر چه کنی

حد و اندازه‌ی هرچیز پدیدار بود
مبر از حد صنما سرکشی و کبر و منی

از پی آنکه قضا عاشق تو کرد مرا
این همه تیر جفا بر من مسکین چه زنی

از غم تو غنیم وز همه عالم درویش
نیست چون من به جهان از غم درویش غنی

مکن ای دوست تکبر که برآرم روزی
نفسی سوخته وار از سر بی‌خویشتنی

این همه کبر مکن حسن تو را نیست نظیر
نه ختن ماند و نه نیز نگار ختنی

این دم از عالم عشق است به بازی مشمر
گر به بازی شمری قیمت خود می‌شکنی

گر تو خواهی که چو عطار شوی در ره عشق
سر فدا باید کردن تو ولی آن نکنی

                       عطار


من خانه نمیدانم


ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم
زان روی که حیرانم من خانه نمی‌دانم

ای گشته ز تو واله هم شهر و هم اهل ده
کو خانه نشانم ده من خانه نمی‌دانم

زان کس که شدی جانش زان کس مطلب دانش
پیش آ و مرنجانش من خانه نمی‌دانم

وان کز تو بود شورش می دار تو معذورش
وز خانه مکن دورش من خانه نمی‌دانم

من عاشق و مشتاقم من شهره آفاقم
رحم آر و مکن طاقم من خانه نمی‌دانم

ای مطرب صاحب صف می زن تو به زخم کف
بر راه دلم این دف من خانه نمی‌دانم

شمس الحق تبریزم جز با تو نیامیزم
می افتم و می خیزم من خانه نمی‌دانم


     
         مولانا



تقدیم به تمام کسانی که دلشان برایم تنگ می شود

 

دیگر بهشت را از یاد برده ام٬ اینجا جهنم است

این هم برای تو٬ فرقی نمی کند٬ دنیای ماتم است

 

کافر نمی شوم٬ بر کفر من نترس٬ اینجا پر از خداست

سرشارم از گناه٬ توبه نمی کنم٬ فرصت مگر کم است؟!

 

خورشید رفته است٬ این روشنی ز کیست؟! باور نمی کنم

زل می زنم به تو٬ چشمی تکان بده٬ این کار آدم است؟!

 

دستم به دامنت٬ من چشم خورده ام٬ از دست رفته ام

دنیا بدون من٬ آغاز می شود٬ سرسبز و خرم است

 

وقتی تو نیستی٬ بودن بدون تو٬ معنا نمی شود

حالا که رفته ای٬ اردیبهشت ما٬ اردی جهنم است



      مهدی مرادی


 

فانوس نفسهایم


اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد

اگر به حجله آشنایی

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی

و عِده ای به تو گفتند

کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد

تو حرفشان را باور نکن

تمام این سالها کنار ِ من بودی

کنار دلتنگی ِ دفاترم

در گلدان چینی ِ اتاقم

در دلم ...

تو با من نبودی و من با تو بودم

مگر نه که با هم بودن

همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟

من هم هر شب

شعرهای نو سروده باران و بوسه را

برای تو خواندم

هر شب، شب بخیری به تو گفتم

و جواب ِ تو را

از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم

تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو

هم صحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود

فرقی نداشت که فاصله دستهامان

چند فانوس ِ ستاره باشد

پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو

اگر به حجله ای خیس

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی 

                   یغما گلرویی


ای عشق...


ای عشق، کجا به من فتادی؟
وی درد، به من چه رو نهادی؟

ای هجر، به جان رسیدم از تو
بس زحمت و دردسر که دادی

از یار خودم جدا فکندی
آخر تو به من کجا فتادی؟

هرگز نکنم تو را فراموش
ای آنکه مرا همیشه یادی

خرم به غم تو چون نباشم؟
چون تو به غمم همیشه شادی


تا چند خوری، دلا، غم جان؟
با غم همه وقت در جهادی


بگذر ز سر جهان، عراقی
انگار نبودی و نزادی



               عراقی



گفتم به دام اسیرم گفتا که دانه با من

گفتم که آشیان کو ؟ گفت آشیانه با من

گفتم که بی بهارم شوق ترانه ام نیست

گفتا بیا به گلشن شور ترانه با من

گفتم بهانه یی نیست تا پر زنم به سویت

گفتا تو بال بگشا راه بهانه با من

گفتم به فصل پیری در من گلی نروید

گفتا که من جوانم فکر جوانه با من

گفتم که خانمانم در کار عاشقی رفت

گفتا به کار خودباش تدبیر خانه با من

گفتم به جرم شادی جور زمان مرا کشت

گفتا تو شادمان باش جور زمانه با من

گفتم ز عشقبازی در کس نشان ندیدم

زد بوسه بر لبانم گفتا نشانه با من

گفتم دلم چو مرغیست کز آشیانه دوردست

دستی به زلف خود زد گفت آشیانه با من

گفتم ز مهربانان روزی گریزم آخر

گفتا که مهربان باد اشک شبانه با من

                   مهدی سهیلی


به بوی گلین وصل تو می سراید باز


درآ که در دل خسته توان درآید باز
بیا که در تن مرده روان درآید باز

بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست
که فتح باب وصالت مگر گشاید باز

غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت
ز خیل شادی روم رخت زداید باز

به پیش آینه دل هر آن چه می‌دارم
بجز خیال جمالت نمی‌نماید باز

بدان مثل که شب آبستن است روز از تو
ستاره می‌شمرم تا که شب چه زاید باز

بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ
به بوی گلبن وصل تو می‌سراید باز

       

         حافظ



باز مرا در غمت واقعه جانی است
در دل زارم نگر، تا به چه حیرانی است

دل که ز جان سیر گشت خون جگر می‌خورد
بر سر خوان غمت باز به مهمانی است

چون دل تنگم نشد شاد به تو یک زمان
باز گذارش به غم، کوبه غم ارزانی است

تا سر زلفین تو کرد پریشان دلم
هیچ نگویی بدو کین چه پریشانی است؟

از دل من خون چکید بر جگرم نم نماند
تا ز غمت دیده‌ام در گهر افشانی است

آه! که در طالعم باز پراکندگی است
بخت بد آخر بگو کین چه پریشانی است

رفت که بودی مرا کار به سامان، دریغ!
نوبت کارم کنون بی سر و سامانی است

صبح وصالم بماند در پس کوه فراق
روز امیدم چو شب تیره و ظلمانی است

وصل چو تو پادشه کی به گدایی رسد؟
جستن وصلت مرا مایه‌ی نادانی است

خیز، دلا، وصل جو، ترک عراقی بگو
دوست مدارش، که او دشمن پنهانی است


           عراقی


حرف من بخوان از اشاره ها


شب که می رسد از کناره ها
گریه می کنم با ستاره ها

وای اگر شبی ز آستین جان
بر نیاورم دست چاره ها

همچو خامشان بسته ام زبان
حرف من بخوان از اشاره ها

ما ز اسب و اصل افتاده ایم
ما پیاده ایم ای سواره ها

ای لهیب غم آتشم مزن
خرمنم مسوز از شراره ها

  حسین منزوی


می بندم این دو چشم پر آتش را

تا ننگرد درون دو چشمانش

تا داغ و پر تپش نشود قلبم

از شعله نگاه پريشانش

می بندم این دو چشم پر آتش را

تا بگذرم ز وادی رسوایی

تا قلب خامشم نكشد فرياد

رو می کنم به خلوت و تنهایی

ای رهروان خسته چه می جویید

در اين غروب سرد ز احوالش

او شعله رميده خورشيد است

بیهوده می دوید به دنبالش

او غنچه شكفته مهتابست

بايد كه موج نور بيفشاند

بر سبزه زار شب زده چشمی

كاو را بخوابگاه گنه خواند

بايد كه عطر بوسه خاموشش

با ناله های شوق بیامیزد

در گيسوان آن زن افسونگر

ديوانه وار عشق و هوس ريزد

بايد شراب بوسه بياشامد

ازساغر لبان فريبايش

مستانه سر گذارد و آرامد

بر این تلاش بیهده می خندی

ای آرزوی تشنه به گرد او

بيهوده تار عمر چه می بندی

روزی رسد که خسته و وامانده

بر اين تلاش بیهده می خندی

آتش زنم به خرمن اميدت

با شعله های حسرت و ناکامی

ای قلب فتنه جوی گنه کرده

شاید دمی ز فتنه بیارامی

می بندمت به بند گران غم

تا سوی او دگر نکنی پرواز

ای مرغ دل كه خسته و بی تابی

دمساز باش با غم او دمساز 

            فروغ فرخزاد



وای از این افسرده‌گان فریاد اهل درد کو ؟
ناله مستانه دل‌های غم پرورد کو 
؟

ماه مهر آیین که میزد باده با رندان کجاست
باد مشکین دم که بوی عشق می‌آورد کو 
؟

در بیابان جنون سرگشته‌ام چون گرد باد
همرهی باید مرا مجنون صحرا گرد کو 
؟

بعد مرگم مِی‌کشان گویند درمیخانه‌ها
آن سیه مستی که خم‌ها را تهی می‌کرد کو 
؟

پیش امواج حوادث پایداری سهل نیست
مرد باید تا نیندیشد ز طوفان مرد کو 
؟

دردمندان را دلی چون شمع می‌باید رهی
گرنه ‌ای بی‌درد اشک گرم و آه سرد کو 
؟

          رهی معیری


 

چه ساده روبروی من نشسته آه می كشی

و روی عشق سبزمان خط سياه می كشـی

تمام لحظـه های مـن در التهـاب مـاندنت

ولی تو راه رفـته را به كوره راه می كشی

غـرور را نديده ای درون چشـمهای مــن

مرا چه تلخ و غمزده به قعر چاه می كشـی

سحر سكوت می كند تو رهسپار غربتـی

نگـاه خيره مـرا به سـوی مـاه می كشـی

مرور را نشانده ای به جای لمس لحظـه ها

تو صـولت غروب را به اشـتباه می كشـی

چـــه انتظـار مبهـمی برای پركشـيدنم

تكيـده روبروی من نشسته آه می كشـی

                                    

                                      شقایق افشار


 

عجب خیال خوشی


مگر خدا ز رقیبان تو را جدا بکند
عجب خیال خوشی کرده‌ام
، خدا بکند

سزای مردم بیگانه را دهم روزی
که روزگار تو را با من آشنا بکند

خبر نمی‌شوی از سوز ما مگر وقتی
که آه سوختگان در دل تو جا بکند

بر آن سرم که جفای تو را به جان بخرم
در این معامله گر عمر من وفا بکند

قبول حضرت صاحب دلان نخواهد شد
اگر به درد تو دل خواهش دوا بکند

پسند خواجه ما هیچ بنده‌ای نشود
که قصد بندگی از بهر مدعا بکند

طریق عاشقی و رسم دلبری این است
که ما وفا بنماییم و او جفا بکند

کمال بندگی و عین خواجگی این است
که ما خطا بنماییم و او عطا بکند

ندانم این دل صدپاره را چه چاره کنم
خدا نکرده اگر تیر او خطا بکند

به یاد زلف و بناگوش او دلم تا چند
شب دراز بنالد
، سحر دعا بکند

فروغی از پی آن نازنین غزال برو
که در قلمرو عشقت غزل سرا بکند


          فروغی بسطامی


چه میشد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...!

 


تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 
 

                    حمید مصدق



من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
 
 
 
 
                      جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق
 
 


 

می بویم گیسوانت را

تا فرشته ها حسودی کنند به عطر تو

شانه می زنم موهایت را

تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا

شعر می گویم برای تو

تا کلمات کیف کنند

مست شوند

بمیرند...!

      مصطفی مستور