عشق عمومی
اشک رازيیست
لبخند رازيیست
عشق رازيیست
اشک آن شب لبخند ِعشقام بود.
قصه نيستم که بگویی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی...
من درد ِ مشترکام
مرا فرياد کن...
درخت با جنگل سخن می گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشههاي ِتو را دريافتهام
با لبانت برای ِهمه لبها سخن گفتهام
و دستهایت با دستان ِمن آشناست...
در خلوت روشن با تو گريستهام
برای ِخاطر ِزندهگان
و در گورستان ِتاريک با تو خواندهام
زيباترين ِسرودها را
زيرا که مردهگان ِ اين سال
عاشقترين ِزندهگان بودهاند...
دستت را به من بده
دستهاي ِتو با من آشناست
ای ديريافته با تو سخن می گويم
بهسان ِابر که با توفان
بهسان ِ علف که با صحرا
بهسان ِ باران که با دريا
بهسان ِ پرنده با بهار
بهسان ِدرخت که با جنگل سخن می گويد
زيرا که من
ريشههای ِتو را دريافتهام
زيرا که صدای ِمن
با صدای ِتو آشناست....
شاملو
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۹ ساعت 13:25 توسط غم دل