برگ خزان
به رهی دیدم برگ خزان ، پژمرده ز بیداد زمان ، كز شاخه جدا بود
چو ز گلشن رو كرده نهان ، در رهگذرش باد خزان ، چون پیک بلا بود
ای برگ ستمدیده پاییزی ، آخر تو ز گلشن ز چه بگریزی ؟
روزی تو هم آغوش گلی بودی ، دلداده و مدهوش گلی بودی
ای عاشق شیدا، دلداده ی رسوا ، گویمت چرا فسرده ام ؟
در گل نه صفایی باشد نه وفایی ، جز ستم ز وی نبرده ام
خار غمش در دل بنشاندم ، در ره او من جان بفشاندم
تا شد نوگل گلشن و زیب چمن
رفت آن گل من از دست ، با خار و خسی پیوست
من ماندم و صد خار ستم ، وین پیكر بی جان
ای تازه گل گلشن ، پژمرده شوی چون من
هر برگ تو افتد به رهی
پژمرده و لرزان
بیژن ترقی
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم دی ۱۳۸۹ ساعت 20:33 توسط غم دل