تو آن پرنده‌ ی رنگين آسمان بودی 
که از ديار غريب آمدی به لانه‌ ی من 
چو موج باد که در پرده‌ ی حرير افتد 
طنين بال تو پيچيده در ترانه‌ ی من 

پرت ز نور گريزان صبح ، گلگون بود 
تنت حرارت خورشيد و بوی باران داشت 
نسيم بال تو عطر گل ارمغانم کرد 
که ره چو باد به گنجينه‌ ی بهاران داشت 

چو از تو مژده‌ ی ديدار آفتاب شنيد 
دلم تپيد و به خود وعده‌ ی رهايی داد 
چراغی از پس نيزار آسمان تابيد 
که آشيان مرا رنگ روشنايی داد 

ترا شناختم ای مرغ بيشه‌ های غريب! 
ولی چه سود ، که چون پرتوی گذر کردی 
چه شد که دير درين آشيان نپاييدی 
چه شد که زود ازين آسمان سفر کردی 

به گاه رفتنت ، ای ميهمان بی‌ غم من! 
خموش ماندم و منقار زير پر بردم 
چو تاج کاج ، طلايی شد از طلايه‌ ی صبح 
پناه سوی درختان دورتر بردم 

غم گريز تو نازم ، که همچو شعله‌ ی پاک 
مرا در آتش سوزنده ، زيستن آموخت 
ملال دوريت ای پر کشيده از دل من 
به من طريقه‌ ی تنها گريستن آموخت 


           نادر نادرپور