یارب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم

هجرش دهم زجرش دهم خوارش کنم زارش کنم

در پیش چشمش ساغری گیرم ز دست دلبری

از رشک آزارش ده و ز غصه بیمارش کنم

بندی بپایش افکنم گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر کالای بازارش کنم

هر شامگاه در خانه ایی چابک تر از پروانه ایی

رقصم بر بیگانه ایی وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من فارغ شد از سودای من

منزل کنم در کوی او باشد که دیدارش کنم

چون یار شد بار دگر کوشم به آزار دگر

تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم


                سیمین بهبانی