چیزی شبیه دریا

چیزی شبیه آتش

شبیه چشمان تو

وقتی آهسته از لای سکوتی سبز نگاهم می کنی

واژه ای

کبوتری

دریایی

و یا شاید ستاره ی کوچک سبزی

درون من زاده می شود

واژه ای که احتمالا تمام پاییز تو را صدا می کند

واژه ای ساده و آسوده

که پیله ی پروانگی اش را مو به مو برایت تعریف می کند

حالا بیا به دوشنبه ی من

کنار پنجره ای از اضطراب باران و خیابان

و زمستانی از کودک و کبوتر و برف

که نمی داند تکلیف این همه آدم برفی که در حوالی خوابش پرسه می زنند چیست

یاد آن جمعه ی خلوت از جنس بوسه افتادم

همان جمعه

که آوازی سپید از آسمان بارید

می ترسم ، ستاره ی سبز من

از آدم برفی های عریان

که به نگاه معطر ما

حسودی می کنند

از سایه های بی پروا

حتی از پررنگی چای

و بی رنگی برف و ترانه

صدای گریه ی جوجه ای می آید

که رؤیای سه شنبه را

روی برف ها پیدا نمی کند

ساعتم قارقار می کند

کلاغ روی آنتن خانه ی همسایه

تیک تاک سر می دهد

می ترسم

دیگر نگو چرا

شاید از نبودن کسی مثل تو

شاید از بودن تو

در آخرین دقیقه ی

علاقه و اقاقی

شاید از واژه ای که درونم زاده شده

می ترسم

با آن که می دانم

قد همان صبح جمعه ی آخر دی ماه

دوستم داری ...

مریم اسدی